از گذشته تنها یک ترس بزرگ را به ارث برده ایم ؛ ترسی که هم
از گذشته تنها یک ترس بزرگ را به ارث برده ایم ؛ ترسی که همیشه از آینده ای نامعلوم همراهمان بوده و هنوز هم هست. آینده ای که هر چه پیش می رویم از راه نمیرسد اما همچنان انتظارش را می کشیم و ناامید نمی شویم . کاش دست نگه داری. صبر کنی . تنها چند دقیقه! به آدمهای اطرافت نگاه کنی که هیچ کدامشان آدمهای سابق نیستند. هر کدام شکننده تر از قبل همراهی ات می کنند. ، اما تو آنقدر غرق می شوی در ساختن فردایی روشن که روشنایی های امروزت رنگ می بازند و کم سو می شوند و عین خیالت هم نیست! کاش کمی صبر کنی . کمی خیره شوی به دستهای پدر. همان موقع که برای ماشین قدیمی اش وقت میگذارد و عاشقانه ترین ها را در گوشش زمزمه می کند. شاید او تنها کسی باشد که میداند خبری در آینده نیست. هر چه بوده و هر چه هست در همین روزهایی ست که سخت می گیری تا آسان بگذرد. حیف از روزهایی که یا در یاد گذشته گذراندیم و یا نگران بودیم. نگران روزهایی که نیامده!
- ۱.۶k
- ۲۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط