از گذشته تنها یک ترس بزرگ را به ارث برده ایم ؛ ترسی که هم

از گذشته تنها یک ترس بزرگ را به ارث برده ایم ؛ ترسی که همیشه از آینده ای نامعلوم همراهمان بوده و هنوز هم هست. آینده ای که هر چه پیش می رویم از راه نمیرسد اما همچنان انتظارش را می کشیم و ناامید نمی شویم . کاش دست نگه داری. صبر کنی . تنها چند دقیقه! به آدمهای اطرافت نگاه کنی که هیچ کدامشان آدمهای سابق نیستند. هر کدام شکننده تر از قبل همراهی ات می کنند. ، اما تو آنقدر غرق می شوی در ساختن فردایی روشن که روشنایی های امروزت رنگ می بازند و کم سو می شوند و عین خیالت هم نیست! کاش کمی صبر کنی . کمی خیره شوی به دستهای پدر. همان موقع که برای ماشین قدیمی اش وقت میگذارد و عاشقانه ترین ها را در گوشش زمزمه می کند. شاید او تنها کسی باشد که میداند خبری در آینده نیست. هر چه بوده و هر چه هست در همین روزهایی ست که سخت می گیری تا آسان بگذرد. حیف از روزهایی که یا در یاد گذشته گذراندیم و یا نگران بودیم. نگران روزهایی که نیامده!
دیدگاه ها (۱)

شراب می دهند هان ! دو دست را سبو بگیر ! دو دست را بلند کن !...

پدر ، در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نامت را به احتزاز درآ...

یک دنیا پنجره داشتم اما نگران بودم که مبادا هزار پنجره هم بر...

می گویم : فقط می گوید : من ؟ می گویم : تو می پرسد تا همیش...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۱ | «یک روز فقط برای ما...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۰: صبحِ دردسرنور صبح آرام از میان پرده‌ها...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت سه: دو روز از آن شب ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط