پُشتِ چِراغ قِرمِز ایستآده بُودَم

پُشتِ چِراغ قِرمِز ایستآده بُودَم

پِسَرَکی پُرسید:

آقا چَسبِ زَخم میخَرید؟

مَن نِگآهش کَردمُ گُفتَم: پسر جآن

اَگر تَمامِ این چَسبِ زَخم هآ رآ هَم بِخَرَم

نَه زَخم هآیِ مَن خُوب میشَوَد نَه زَخم هآیِ تو

پآسُخ دآد:





آقا پول نداری چرا گه اضافی میخوری؟
دیدگاه ها (۴۸)

عاشقانه های شبنم

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

LESSON

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

رمان یک نیمکت فاصله

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۵همه با شنیدن صدای قفل شدن در به...

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط