گفت: خیلی می ترسم! 

گفت: خیلی می ترسم! 
گفتم: چرا؟ 
گفت: چون از ته دل خوشحالم.
خوشحالی این شکلی وحشتناک است...
ازش پرسیدم: چرا؟ 
گفت: وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی!
دیدگاه ها (۱)

دارم از تــو حــرف می زنــم...امــــا روحــت هم از نوشــــته...

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه!یار مو خرمایی ات از بم ...

عجب شوری به سَر داری عسل چَشم،،فریبا پیکری داری،، عسل چَشم!!...

‌ الهی!..کجا این دل شکسته را جز نگاه تو درمانیستو کجا این دل...

اگه شما از این رفیق شش‌دانگ‌ها دارین، خیلی قدرش رو بدونین… 🤍...

سناریو تهیونگ

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

خب :)اولا خیلی عذر میخوام ازت قندم که تولدت رو دیر تبریک گفت...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

پارت نوزدهمصبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای می‌ریخت که ته‌س...

پارت 36𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋 ویو آت 🦋𓂃 ࣪˖ ִֶָبعد از چند دقیقه، هیون‌وو ب...

سرنوشت(ویو من)اون شب دوباره خواب بد دیدم...همون اتاق تاریک.....

پارت۲۶ قمار یا زندگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط