پارت 28
پارت 28
مهرداد من نمیتونست اینکارو کرده باشه؟نه نه اون مهرداد نبود...مهرداد نامرد نبود...لاشی نبود...پست
نبود...خیانتکار نبود...اون مهرداد نبود....نمیخواستم دیکه ببینم....نمیخواستم دیگه بشنوم...نمیخواستم بفهمه که دیدم...
که شنیدم...که خورد شدم...که له شدم...فرار کردم....از جلوی در اون اتاق لعنتی...از اوت راهروی لعنتی...از اون
سالن لعتتی...از اونجا زدم بیرون...تو خیابون قدم میزدم به خودم فکر میکردم به سرنوشتم...بدنم بی حس بی حس
بود...خاطراتمون میومد جلو چشمم.از روز اول...اون صدای بی نظیر...کج خلقیاش...نگاهای دزدکیم بهش...بی پروا
زل زدناش...حاضرجوابیا...اولین شبی که تو یه اتاق خوابیدیم...اولین باری که باهم
دیگه سر یه میز غذا خوردیم...اولین
بوسه اش...شروع روزای خوبمون...حس نابی که با لمس دستات پیدا میکردم...لعنتی ارزششو داشت؟واسه
برطرف کردن نیازت بری سراغ یکی دیگه؟اونم خواهرم؟گوشت و خونم؟این بود همیشه کنارمی؟باور کنم توام یه
لاشی بودی مثل بقیه؟قلبم تیر میکشید...بدنم سرد بود...نمیتونستم نفس بکشم...فکره اینکه یکی دیگه رو
میبوسید...فکر اینکه لبخندش...دستاش..لباش...صدای منحصر به فردش حالا مال یکی دیگه بود روانیم
میکرد...خدایا چرا؟ اخه چرا من...چرا
گذاشتی عاشقش شم؟چرا گذاشتی بهش اعتماد کنم؟خدایا مگه من بندت نبودم
چرا گذاشتی خورد شم؟تاوان کدوم
گناهمو داشتم پس میدادم؟روی زمین نشستم و هق هق بلند تری سردادم:چرا
حالا چرا حالا که میخواستم بهش اعتراف کنم که دوسش دارم چرا حالا که میخواستم خوشبخت شیم...لعنت ب من
نباید میومدم نباید میومدم و این صحنه رو میدیدم...کاش همیشه همون تصویر خوب ازش تو ذهنم میموند...
مهرداد من نمیتونست اینکارو کرده باشه؟نه نه اون مهرداد نبود...مهرداد نامرد نبود...لاشی نبود...پست
نبود...خیانتکار نبود...اون مهرداد نبود....نمیخواستم دیکه ببینم....نمیخواستم دیگه بشنوم...نمیخواستم بفهمه که دیدم...
که شنیدم...که خورد شدم...که له شدم...فرار کردم....از جلوی در اون اتاق لعنتی...از اوت راهروی لعنتی...از اون
سالن لعتتی...از اونجا زدم بیرون...تو خیابون قدم میزدم به خودم فکر میکردم به سرنوشتم...بدنم بی حس بی حس
بود...خاطراتمون میومد جلو چشمم.از روز اول...اون صدای بی نظیر...کج خلقیاش...نگاهای دزدکیم بهش...بی پروا
زل زدناش...حاضرجوابیا...اولین شبی که تو یه اتاق خوابیدیم...اولین باری که باهم
دیگه سر یه میز غذا خوردیم...اولین
بوسه اش...شروع روزای خوبمون...حس نابی که با لمس دستات پیدا میکردم...لعنتی ارزششو داشت؟واسه
برطرف کردن نیازت بری سراغ یکی دیگه؟اونم خواهرم؟گوشت و خونم؟این بود همیشه کنارمی؟باور کنم توام یه
لاشی بودی مثل بقیه؟قلبم تیر میکشید...بدنم سرد بود...نمیتونستم نفس بکشم...فکره اینکه یکی دیگه رو
میبوسید...فکر اینکه لبخندش...دستاش..لباش...صدای منحصر به فردش حالا مال یکی دیگه بود روانیم
میکرد...خدایا چرا؟ اخه چرا من...چرا
گذاشتی عاشقش شم؟چرا گذاشتی بهش اعتماد کنم؟خدایا مگه من بندت نبودم
چرا گذاشتی خورد شم؟تاوان کدوم
گناهمو داشتم پس میدادم؟روی زمین نشستم و هق هق بلند تری سردادم:چرا
حالا چرا حالا که میخواستم بهش اعتراف کنم که دوسش دارم چرا حالا که میخواستم خوشبخت شیم...لعنت ب من
نباید میومدم نباید میومدم و این صحنه رو میدیدم...کاش همیشه همون تصویر خوب ازش تو ذهنم میموند...
- ۳.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط