گفتمش دل میخری پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کردو دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود
دیدگاه ها (۲)

مادرم نیست

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

فردا فردا کردن

★彡   Part 35 彡★ مردی سراسیمه وارد اتاق شد."قربان باید بریم."...

p19تهیونگ تمام مسیر تا ماشین را تقریباً دوید.در را باز کرد و...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط