♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 29・]ᕗ
اروم گفت : خیلی وقت اینا رو به کسی نگفتم.
لبخندی زدم و شونه بالا انداختم و گفتم : مادرم همیشه میگه گاهی ادما نیاز دارن با یکی حرف بزنن.
جونگکوک : حالا تو بگو..چی به سر تو اومده؟
دوست داشتم اروم بشم و واسه همین اروم گفتم : پدر و مادرم..تصمیم گرفتن ما رو تنها بذارن..یه دعوای حسابی هم با داداشم کردم. البته خیلی حسابی نبوداا ولی خوب دلم پر بود.
بلند شدم و راه افتادم و اونم باهام همقدم شد.
جونگکوک : ما؟
-من و برادرم که ازدواج کرده. در اصل ما 5 تایی با هم زندگی میکردیم و... الان اونا میخوان ما رو ترک کنن..تا
زندگی ارومتر و عاشقونه تری رو در پیش بگیرن..
لبخندی زدم و با شوق گفتم : اونا دیوانه وار عاشق همن..عشق پرتب و تاب و فوق العاده ای که میشه یه کتابش کرد.
لبخند جذابی زد.
جونگکوک : و تو دوس نداری برن؟
شوقم کنار رفت و با بغض گفتم : رفتن..و من... دلتنگشونم...
جونگکوک : خیلی دور شدن؟
-با کالسکه فقط چند ساعت..میدونی زیادی بهشون وابسته ام..
لبخند باریکی زدم و گفتم : اونقدر لوسم کردن که نگووو..
جونگکوک : پس این دخترکوچولوی لوس دلتنگشون شده..
اخم کردم و وایستادم. که لبخند قشنگی زد و وایستاد نگام کرد.
جونگکوک : راه درمانت پیدا شد.یه کالسکه اجاره کن و خودت رو بهشون برسون
چشمکی زد و گفت : اگه پول خوبی بدی خودم میتونم ببرمت...
لبخند ارومی رو لبم اومد.
جونگکوک : این لبخند یعنی میری پیششون؟
شیطون گفتم : الان پول همراهم نیست..وقتی پول حسابی آوردم حتما میرم..
خندید و گفت : حاضرم نسیه ببرمت..پولش رو بعدا برام بیار. اینجوری مجبوری باز بیای ...
زل زدیم تو چشم هم. دستش رو بالا اورد و خیلی اروم دسته موی باریکی رو جلوی صورتم بود توی دستش گرفت و نرم نوازشش کرد
و اروم گفت : اینجوری مجبوری باز بیای و میبینمت..
لبخند جذاب نرمی زد...بی تجربه و ناشی همونجور نگاش کردم واروم اب دهنم رو قورت دادم. نگاش کردم.
نگام میکرد. یه دفعه ای و خیلی سریع قبل اینکه بفهمم چی شد سرش رو جلو آورد و لباش رو روی لبم گذاشت.
انگار یه سطل اب خیلی یخ روم خالی کرده باشن.
قلبم هری ریخت و کل بدنم یخ کرد.
ᕙ[・part 29・]ᕗ
اروم گفت : خیلی وقت اینا رو به کسی نگفتم.
لبخندی زدم و شونه بالا انداختم و گفتم : مادرم همیشه میگه گاهی ادما نیاز دارن با یکی حرف بزنن.
جونگکوک : حالا تو بگو..چی به سر تو اومده؟
دوست داشتم اروم بشم و واسه همین اروم گفتم : پدر و مادرم..تصمیم گرفتن ما رو تنها بذارن..یه دعوای حسابی هم با داداشم کردم. البته خیلی حسابی نبوداا ولی خوب دلم پر بود.
بلند شدم و راه افتادم و اونم باهام همقدم شد.
جونگکوک : ما؟
-من و برادرم که ازدواج کرده. در اصل ما 5 تایی با هم زندگی میکردیم و... الان اونا میخوان ما رو ترک کنن..تا
زندگی ارومتر و عاشقونه تری رو در پیش بگیرن..
لبخندی زدم و با شوق گفتم : اونا دیوانه وار عاشق همن..عشق پرتب و تاب و فوق العاده ای که میشه یه کتابش کرد.
لبخند جذابی زد.
جونگکوک : و تو دوس نداری برن؟
شوقم کنار رفت و با بغض گفتم : رفتن..و من... دلتنگشونم...
جونگکوک : خیلی دور شدن؟
-با کالسکه فقط چند ساعت..میدونی زیادی بهشون وابسته ام..
لبخند باریکی زدم و گفتم : اونقدر لوسم کردن که نگووو..
جونگکوک : پس این دخترکوچولوی لوس دلتنگشون شده..
اخم کردم و وایستادم. که لبخند قشنگی زد و وایستاد نگام کرد.
جونگکوک : راه درمانت پیدا شد.یه کالسکه اجاره کن و خودت رو بهشون برسون
چشمکی زد و گفت : اگه پول خوبی بدی خودم میتونم ببرمت...
لبخند ارومی رو لبم اومد.
جونگکوک : این لبخند یعنی میری پیششون؟
شیطون گفتم : الان پول همراهم نیست..وقتی پول حسابی آوردم حتما میرم..
خندید و گفت : حاضرم نسیه ببرمت..پولش رو بعدا برام بیار. اینجوری مجبوری باز بیای ...
زل زدیم تو چشم هم. دستش رو بالا اورد و خیلی اروم دسته موی باریکی رو جلوی صورتم بود توی دستش گرفت و نرم نوازشش کرد
و اروم گفت : اینجوری مجبوری باز بیای و میبینمت..
لبخند جذاب نرمی زد...بی تجربه و ناشی همونجور نگاش کردم واروم اب دهنم رو قورت دادم. نگاش کردم.
نگام میکرد. یه دفعه ای و خیلی سریع قبل اینکه بفهمم چی شد سرش رو جلو آورد و لباش رو روی لبم گذاشت.
انگار یه سطل اب خیلی یخ روم خالی کرده باشن.
قلبم هری ریخت و کل بدنم یخ کرد.
- ۷۱۶
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط