الماس من | پارت دوم

الماس من | پارت دوم

هوا رو به تاریکی می‌رفت و چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند. جیمین و جونگ‌کوک پیاده به سمت خوابگاه برمی‌گشتند. باد خنکی لای موهای جیمین می‌پیچید، اما فکرش هنوز توی اون خیابان فرعی و نگاهِ سردِ پسرک گیر کرده بود. حس می‌کرد سایه‌ای سنگین تعقیبشون می‌کنه، ولی وقتی برمی‌گشت، جز خیابونِ نیمه‌تاریک چیزی نمی‌دید.

جونگ‌کوک که متوجه سکوت طولانی جیمین شده بود، بازوش رو محکم‌تر گرفت.

کوک/ جیمین؟ کجایی؟ باز رفتی تو فکره اون یارو؟ بیخیال بابا، اونا معلوم نبود چی‌کاره‌ان، شاید هم... اصلا بیخیال. بیا فقط به برنامه امشب فکر کنیم، قرار بود فیلم ببینیم، یادت نرفته که؟

جیمین لبخند
جیمین/ نه کوکی یادم نرفته فقط... انگار یه حسی بهم می‌گه اون مرد رو دوباره می‌بینم

وقتی به حیاط خوابگاه رسیدند، جیمین ایستاد. یک ماشین سیاه، دقیقاً همون مدل و همون رنگی که جلوی عمارت دیده بود، کمی دورتر از ورودیِ خوابگاه پارک شده بود. شیشه‌های دودیِ ماشین اجازه نمی‌داد کسی رو ببینه، اما جیمین می‌دونست حس می‌کرد که کسی از پشت اون شیشه‌ها داره بهش نگاه می‌کنه.

به محض اینکه وارد اتاقشون شدند، جیمین با عجله پرده رو کنار زد و از پنجره طبقه سوم به پایین نگاه کرد. ماشین دیگه نبود. با گیجی چرخید و به سمت کمدش رفت تا لباس‌هاش رو عوض کنه، اما همین که در کمد رو باز کرد، خشکش زد روی تختش، درست وسطِ ملافه‌های سفید، یک شاخه گلِ رزِ قرمز قرار داشت. هیچ‌کس جز اون و کوک کلید اتاق رو نداشت.

جیمین/ کوک... تو این رو گذاشتی اینجا؟

جونگ‌کوک که داشت دنبال کنترل تلویزیون می‌گشت، به سمت تخت برگشت. چشماش از تعجب گرد شد.
کوک/ رز قرمز؟ این از کجا اومده؟ پنجره که بسته هستش که

جیمین آروم گل رو برداشت. کنار ساقه، کارت کوچیک و مشکی‌رنگی بود که با خطی زیبا روش نوشته شده بود:
«بعضی الماس‌ها نباید در جای تاریک بمونند... به زودی همدیگه رو می‌بینیم، فرشته.»

جیمین نفسش حبس شد. دستاش لرزید حالا دیگه مطمئن بود؛ اون برخوردِ ساده توی خیابون، تصادفی نبوده.

همون لحظه، درِ اتاق با صدای آرومی زده شد. جونگ‌کوک رفت سمت در
کوک/کیه؟
هیچ صدایی نیامد جونگ‌کوک در رو باز کرد. راهرو خالی بود، اما روی زمین، درست جلوی پاشون، یه پاکت نامه مهر و موم شده افتاده بود و اون برداشت و رفت تو خونه و درو بست که جیمین امد پیشش و پاکتو دید

جیمین/بازش کن ببینم چیه

جیمین/اوف باشع

نامه رو باز کرد ولی چیزی توش نبود فقط یه برگه ی سفید بود

جیمین/عاااااا

کوک/فقط یه کاغذ سفید؟

جیمین/مچالش کرد و انداخت تو سطل

جیمین/امروز زیادی تو فکر اون پسرا بویم بریم بخوابیم فردا مدرسه داریم امتحانم داریم بریم بخوابیم

کوک/باشه وایسا قرار بود فیلم نگا کنیم خوب نامرد

جیمین/یه دست گیم بریم؟

کوک/فیلم....

جیمین/فردا...

کوک/پس قهرم خدافظ

جیمین/این موقع شب میخوایی فیلم ترسناک نگاه کنی خوب گوزو خوشم نمیاد

کوک/آیش باشع

جیمین/فردا جبران میکنم

کوک/باش بریم بخوابیم

جیمین/بریم...

بعد رفتن رو تخت و خوابیدن
دیدگاه ها (۱۱)

𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant𝘗𝘢𝘳𝘵:۲۰پایان فصل/۱ویو ته_/بدونه اینکه بدونم...

𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant𝘗𝘢𝘳𝘵:۱فصل/۲ چند روزی گذشت...ویو سوهی/تا دید...

𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant𝘗𝘢𝘳𝘵:۱۹ویو کوک/با سوهی رفت خونه و یوری امد ...

𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant𝘗𝘢𝘳𝘵:۱۸ویو کوک/ کتشو برداشت و کفشاشو پوشید ...

الماس من | پارت اولنور ملایم خورشید از پنجره کلاس روی صورت ج...

الماس من | پارت سومنصفه‌شب بود و سکوتِ سنگینی فضای اتاق رو پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط