زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
دیدگاه ها (۱)

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

تو چهره کامیل دقت کرد. این که چقد آروم و دوست داشتنی به نظر ...

فضای اینجا برخلاف پایین سرد و تا یک و نم زده بود برخلاف پایی...

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند.روز بعد ضمن صر...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد از او...

 زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روز بع...

#داستان_شب...زن و مردی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط