دخترکی درزمستان به پیرمرد که نگهبان بودگفت:

دخترکی درزمستان به پیرمرد که نگهبان بودگفت:
سردت نیست؟گفت: عادت دارم
گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند


وفراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوارنوشته بود: به
سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد!
دیدگاه ها (۱)

&&&&

كلا خوب بودن زيادي، كم توجهي مياره

باحاله

سادگیم را… یکرنگی ام را… به پای حماقتم نگذار… انتخاب کرده ام...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۰" در آغوش رویای آبی ات "...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

پارت ۱ ویو ا.ت چهار سال بود که من و تهیونگ با هم بودیم و حدو...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت17ویو کوکدست‌ه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"14"ویو کوکبرای لحظه ای هیچ صدایی...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁴شَب هَمهِ ما یِڪی بود، اَما تاریڪی هایِمان فَر...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط