میروم تابشوددرد من آرام به شعر

میروم تابشوددرد من آرام به شعر
منِ دل باخته را حسرتِ آغوش بس است
پس چه بهتر که شود عشق فراموش،،بس است
پیچ در پیچِ تنم در عطشِ عشقِ تو سوخت
می زنم قیدِ تو را دل شده مخدوش، بس است
صبح و ظهر و شبِ من یکسره شد دوزخِ عشق
مستی و میکده و ساقی و می نوش بس است
حال که شاهدِ قربانیِ قلبم شده ای،،
می روم ،این همه غم بر دل و بر دوش بس است
می روم تا بشود دردِ من آرام به شعر
قلبِ بیمار و دلِ خسته و خاموش بس است
عشق تلفیقِ قشنگی ست از احساس و امید
پس دگر با غم و با غصه هم آغوش بس است
دیدگاه ها (۹)

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

نقطه ی آرامش

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

جادویی به نام عشق

چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنمپیرو عقل شوم قید دلم را بزن...

به تو ای دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد، کام تو نوش و ...

سلام من به تو یار قدیمیمنم همون هوادار قدیمیهنوز همون خرابات...

خدا یا خسته ام از این زمونه ...

خودم عاشق این شعرمبخواب ای نازنینم مهربانم دلنشینم منم من...

بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهدمرا محصور کن در خود ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط