بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²³
نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم..از یه طرفی ام منطقی نیست بخوام ازش بترسم یا سریع بی اعتماد بشم..کسی که جون منو نجات داده،
مثل دخترش ازم مراقبت کرده، منو از اون دختر بچهٔ بدبخت به اینجا رسونده، کاری کرده سرمو همه جا بگیرم بالا و انقد زیاده که...
شاید واقعا اون فقط میخواسته که مراقبم باشه..یعنی باید بهش اعتماد داشته باشم؟ من که نمیدونم شبایی که دیر میاد خونه یا کلا چند روز نیستش داره چیکار میکنه اون از اون مهمونی عجیب و حرف زدنای رمزیه پدر جیمین با بابام.. دختره ی احمق خب اینا مافیا ان هرکاری ازشون بر میاد.. ولی همچین بدک نیستا.. خفنه!
اروم ریز خندیدم .. همین دیشب ریدم تو خودم بعد الان ذوق میکنم؟
جدا از این بحث، جسیکا به خودت بیا.. اون الان تنها خانوادهٔ توعه.. یک ساله که تنها مکان امن تو، آغوششه. من واقعا اونو مثل پدر نداشتم دوست دارم پس، من میبخشمش..کارش خطرناکه اما مطمئنم که اون به من آسیبی نمیزنه هیچ وقت..
اون مرد خوبیه.. فقط مثل من تو بچگیش از طرف خانواده به یه نحوه دیگه اسیب دیده و شایدم به خاطر همینه که سرپرستی منو قبول کرده. بخوامم ازش فرار کنم اصلا کجا میخوام برم؟ دوباره بزنم دستی دستی زندگیمو همون گوه قبلی کنم؟ نه دیگه نباید اسکل باشم... اما دیشب..اولین بار بود یه مرد تو زندگیم برام اشک ریخت و اون حرفای اطمینان و ارامش بخشو بهم زد.
بی اختیار با فک کردن بهش لبخند زدم. سرمو اوردم پایین و به دستش نگاه کردم، اوه کف اش زخم بود..اون خراش حتما به خاطر گرفتن شیشه از منه.. حتی پاها و دستمو پانسمان کرده.. یکم که بیشتر دقت کردم متوجه شدم اینجا اتاق خودم نیستم، بلکه اتاق اونه. دستمو اوردم بالا و اروم روی گونه اش کشیدم؛ خدای من! تک تک اجزای صورتش مثل یه اثر هنری میمونه. کم کم با تکون خوردن هاش فهمیدم میخواد از خواب بیدار شه.. خودمو زدم به خواب و دستمو از رو گونه اش برداشتم.. دستی که دور کمرم بود حلقه اش تنگ تر شد، وقتی انگشتاش پوست صورتمو لمس میکرد و در نهایت داخل موهام فرو میرفت، مور مور میشدم. یعنی این مرد انقدر با احساسه؟ ترجیح دادم چشمامو باز کنم.
باهاش چشم تو چشم شدم، وقتی دید که بالاخره بیدار شدم، چشماش برق عجیبی زد..
_دخترم؟ بالاخره بیدار شدی.. درد نداری که؟
همونطور که به چشماش خیره بودم سرمو به چپ و راست تکون دادم...حالت نشسته رو تخت شد، پتو رو کنار زد و به پاهام نگاهی انداخت.. اروم دستشو روش کشید اما به خاطر سوزش بدی که حس کردم، کشیدم.. بهم نگاه کرد و اهی کشید.
_خواهش میکنم روراست باش..
حتی الانم بگم درد میکنه مگه قراره چیکار کنی؟
_دکتر خبر میکنم که بیاد چون دیشب من فقط ضدعفونی و پانسمان کردم..
نیازی نیست من خوبم..
با اینکه دلم نمیخواست باهاش سرد باشم اما نبایدم به این زودیا فراموش میکردم... دستاش زیر پاها و کمرم قرار گرفت و اروم حالت براید بلندم کرد. روی کاناپهٔ داخل هال منو نشوند و زیر پاهام و پشتم بالشت گذاشت.. چند دقیقه بعد هم یه سینی پر برام صبحونه اورد گذاشت رو میز و خودشم نشست کنارم. برام لقمه میگرفت.. با تعجب نگاهش کردم.
فلج نشدم که فقط نمیتونم راه برم! خودم میتونم بخورم..
به اطراف نگاه کرد و بلند شد..
_باشه.. نوش جونت
سمت پنجره رفت و همونجا شروع به سیگار کشیدن کرد.
چند لقمه ای خوردم و بعد خودمو با تلویزیون مشغول کردم..
چرا راجب دیشب حرفی نمیزد؟ میخواد یاداوری نکنه؟ یا شایدم منتظره که من ازش بپرسم... هرموقع اومد پیشم پس باید حرف بزنم باهاش.. باید کامل برام توضیح بده چیزایی که بهم نگفته رو..
ساعت ها گذشت و تقریبا عصر شده بود.. فک کنم رفته بود دوش بگیره چون اخرین بار رفت اتاق خودش..
کلافه شدم، تلویزیونو خاموش کردم و با موهام بازی کردم. دلم گوشیمو میخواست اما تو اتاق خودم مونده بود..به جیمین یه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم.. لعنتی هیچ بیرونم نمیتونم با این وضعیت پاهام برم.. مثلا قرار بود فردا که تعطیله با یوری و جونگ وو بریم بیرون.. ریدم تو این زندگی..
گردنمو سمت پشت چرخوندم..
آجومااا..آجومااا
سریع از اشپزخونه اومد پیشم..
آ«بله عزیزم؟
میشه لطفا گوشیمو بری از اتاقم بیاری؟ فک کنم یا روی تخته یا روی میز ..
آ«باشه..
یکم طول کشید، مشکوک شدم که به جای آجوما، بابا رو دیدم داشت از پله ها پایین میومد و تو گوشی بود.. چی؟ گوشیه من؟ مگه قرار نبود آجوما بیارتش!.. هوفی کشیدم .. چرا اخماش رفت توهم؟ اگه جیمین بهم پیام داده باشه صد درصد میاد رو صفحه ام..
استرس گرفتم.. سرمو انداختم پایین اما با صدای بمش دوباره اوردم بالا.. حتما دیده!! بدبخت شدم..
_جسیکا..
شرایط:
۷۰ لایک
۱۰۰ کامنت (نفری ۶ یا ۷)
۲۰ بازنشر
ᴘ²³
نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم..از یه طرفی ام منطقی نیست بخوام ازش بترسم یا سریع بی اعتماد بشم..کسی که جون منو نجات داده،
مثل دخترش ازم مراقبت کرده، منو از اون دختر بچهٔ بدبخت به اینجا رسونده، کاری کرده سرمو همه جا بگیرم بالا و انقد زیاده که...
شاید واقعا اون فقط میخواسته که مراقبم باشه..یعنی باید بهش اعتماد داشته باشم؟ من که نمیدونم شبایی که دیر میاد خونه یا کلا چند روز نیستش داره چیکار میکنه اون از اون مهمونی عجیب و حرف زدنای رمزیه پدر جیمین با بابام.. دختره ی احمق خب اینا مافیا ان هرکاری ازشون بر میاد.. ولی همچین بدک نیستا.. خفنه!
اروم ریز خندیدم .. همین دیشب ریدم تو خودم بعد الان ذوق میکنم؟
جدا از این بحث، جسیکا به خودت بیا.. اون الان تنها خانوادهٔ توعه.. یک ساله که تنها مکان امن تو، آغوششه. من واقعا اونو مثل پدر نداشتم دوست دارم پس، من میبخشمش..کارش خطرناکه اما مطمئنم که اون به من آسیبی نمیزنه هیچ وقت..
اون مرد خوبیه.. فقط مثل من تو بچگیش از طرف خانواده به یه نحوه دیگه اسیب دیده و شایدم به خاطر همینه که سرپرستی منو قبول کرده. بخوامم ازش فرار کنم اصلا کجا میخوام برم؟ دوباره بزنم دستی دستی زندگیمو همون گوه قبلی کنم؟ نه دیگه نباید اسکل باشم... اما دیشب..اولین بار بود یه مرد تو زندگیم برام اشک ریخت و اون حرفای اطمینان و ارامش بخشو بهم زد.
بی اختیار با فک کردن بهش لبخند زدم. سرمو اوردم پایین و به دستش نگاه کردم، اوه کف اش زخم بود..اون خراش حتما به خاطر گرفتن شیشه از منه.. حتی پاها و دستمو پانسمان کرده.. یکم که بیشتر دقت کردم متوجه شدم اینجا اتاق خودم نیستم، بلکه اتاق اونه. دستمو اوردم بالا و اروم روی گونه اش کشیدم؛ خدای من! تک تک اجزای صورتش مثل یه اثر هنری میمونه. کم کم با تکون خوردن هاش فهمیدم میخواد از خواب بیدار شه.. خودمو زدم به خواب و دستمو از رو گونه اش برداشتم.. دستی که دور کمرم بود حلقه اش تنگ تر شد، وقتی انگشتاش پوست صورتمو لمس میکرد و در نهایت داخل موهام فرو میرفت، مور مور میشدم. یعنی این مرد انقدر با احساسه؟ ترجیح دادم چشمامو باز کنم.
باهاش چشم تو چشم شدم، وقتی دید که بالاخره بیدار شدم، چشماش برق عجیبی زد..
_دخترم؟ بالاخره بیدار شدی.. درد نداری که؟
همونطور که به چشماش خیره بودم سرمو به چپ و راست تکون دادم...حالت نشسته رو تخت شد، پتو رو کنار زد و به پاهام نگاهی انداخت.. اروم دستشو روش کشید اما به خاطر سوزش بدی که حس کردم، کشیدم.. بهم نگاه کرد و اهی کشید.
_خواهش میکنم روراست باش..
حتی الانم بگم درد میکنه مگه قراره چیکار کنی؟
_دکتر خبر میکنم که بیاد چون دیشب من فقط ضدعفونی و پانسمان کردم..
نیازی نیست من خوبم..
با اینکه دلم نمیخواست باهاش سرد باشم اما نبایدم به این زودیا فراموش میکردم... دستاش زیر پاها و کمرم قرار گرفت و اروم حالت براید بلندم کرد. روی کاناپهٔ داخل هال منو نشوند و زیر پاهام و پشتم بالشت گذاشت.. چند دقیقه بعد هم یه سینی پر برام صبحونه اورد گذاشت رو میز و خودشم نشست کنارم. برام لقمه میگرفت.. با تعجب نگاهش کردم.
فلج نشدم که فقط نمیتونم راه برم! خودم میتونم بخورم..
به اطراف نگاه کرد و بلند شد..
_باشه.. نوش جونت
سمت پنجره رفت و همونجا شروع به سیگار کشیدن کرد.
چند لقمه ای خوردم و بعد خودمو با تلویزیون مشغول کردم..
چرا راجب دیشب حرفی نمیزد؟ میخواد یاداوری نکنه؟ یا شایدم منتظره که من ازش بپرسم... هرموقع اومد پیشم پس باید حرف بزنم باهاش.. باید کامل برام توضیح بده چیزایی که بهم نگفته رو..
ساعت ها گذشت و تقریبا عصر شده بود.. فک کنم رفته بود دوش بگیره چون اخرین بار رفت اتاق خودش..
کلافه شدم، تلویزیونو خاموش کردم و با موهام بازی کردم. دلم گوشیمو میخواست اما تو اتاق خودم مونده بود..به جیمین یه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم.. لعنتی هیچ بیرونم نمیتونم با این وضعیت پاهام برم.. مثلا قرار بود فردا که تعطیله با یوری و جونگ وو بریم بیرون.. ریدم تو این زندگی..
گردنمو سمت پشت چرخوندم..
آجومااا..آجومااا
سریع از اشپزخونه اومد پیشم..
آ«بله عزیزم؟
میشه لطفا گوشیمو بری از اتاقم بیاری؟ فک کنم یا روی تخته یا روی میز ..
آ«باشه..
یکم طول کشید، مشکوک شدم که به جای آجوما، بابا رو دیدم داشت از پله ها پایین میومد و تو گوشی بود.. چی؟ گوشیه من؟ مگه قرار نبود آجوما بیارتش!.. هوفی کشیدم .. چرا اخماش رفت توهم؟ اگه جیمین بهم پیام داده باشه صد درصد میاد رو صفحه ام..
استرس گرفتم.. سرمو انداختم پایین اما با صدای بمش دوباره اوردم بالا.. حتما دیده!! بدبخت شدم..
_جسیکا..
شرایط:
۷۰ لایک
۱۰۰ کامنت (نفری ۶ یا ۷)
۲۰ بازنشر
- ۲۷.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط