𝖕𝖆𝖗𝖙۶

𝖕𝖆𝖗𝖙۶

اولین روز کاری در عمارت جدید، لیسا ساعت شش صبح بیدار شد.

اتاق هنوز تاریک بود. جیسو در تخت خودش خواب بود، نفس‌های آرام و منظم. لیسا چند لحظه به سقف نگاه کرد. سقف اینجا بلندتر بود. با قاب‌های چوبی و چراغی که مثل ستاره می‌درخشید.

بلند شد. لباس فرم جدیدش را پوشید. سفید، اما با یقه‌ای متفاوت. روی جیب کوچکش، حرف J.K. دوخته شده بود.

جلوی آینه ایستاد. به خودش نگاه کرد.

«جئون جونگ کوک...»

اسمش را آرام گفت. مثل اینکه می‌خواست به آن عادت کند.

جیسو بیدار شد. چشم‌هایش را مالید.

«صبح بخیر. خوابت برد؟»

«کم. جای جدید. سخت می‌خوابم.»

جیسو نشست.

«من که مثل سنگ خوابیدم. این تخت‌ها راحت‌ترن.»

لیسا لبخند ضعیفی زد.

«بیا. باید بریم.»

از اتاق بیرون آمدند. راهرو ساکت بود. چراغ‌ها روشن شده بودند، اما کسی نبود.

به آشپزخانه رفتند. بزرگ‌تر از آشپزخانه قبلی. با جزیره‌ای وسط و قفسه‌هایی پر از ظرف‌های گران‌قیمت.

آشپز اصلی آنجا بود. مردی پنجاه ساله با پیش‌بند سفید.

«شما دو نفر خدمتکارهای جدید هستید؟»

لیسا سر تکان داد.

«بله. من لیسا. این هم جیسو.»

آشپز نگاهشان کرد.

«من آشپز اصلی‌ام. آقای جونگ کوک صبحانه رو ساعت هشت می‌خوره. همیشه. تخم‌مرغ آب‌پز، نان تست، قهوه تلخ. بدون شکر.»

لیسا سر تکان داد.

«فهمیدم.»

«شما دو نفر مسئول اتاق‌های طبقه دوم هستید. اتاق خواب، دفتر، کتابخانه. هر روز صبح تمیز. بدون استثنا.»

«چشم.»

آشپز رفت.

جیسو نفس عمیقی کشید.

«دفترش رو باید تمیز کنیم؟»

لیسا شانه بالا انداخت.

«کاره دیگه.»

❤️🖤

بچه ها بعضی هاتون اومدید پیوی گفتید که رمان ساحل رو می‌خوایید و چون زیادید من توی استوری میزارم و اگه جا موندی هر چند پارت رو میزارم هایلایت

شرط
لایک ۲۰
کامنت ۱۰
بازنشر ۵
دیدگاه ها (۴)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۱: عملیات فرار قبل از باباصبح خیلی زود…خا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

ادامه ی پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط