#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۱: عملیات فرار قبل از بابا
صبح خیلی زود…
خانه هنوز در سکوت بود.
نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌ها داخل اتاق می‌آمد.
سوآ هنوز خواب بود.
سرش روی شانه جونگ‌کوک افتاده بود و دستش ناخودآگاه گوشه لباس او را گرفته بود؛ انگار حتی در خواب هم نمی‌خواست رهایش کند.
جونگ‌کوک بیدار شده بود.
چند دقیقه همان‌طور بی‌حرکت مانده بود تا سوآ بیدار نشود.
با لبخند آرامی نگاهش می‌کرد.
زیر لب گفت:
— باید برم.
ولی دست سوآ هنوز لباسش را گرفته بود.
جونگ‌کوک آهسته خندید.
— این تقلبه.
همان لحظه…
در اتاق خیلی آرام باز شد.
جی‌هوپ سرش را از در داخل آورد.
و صحنه را دید.
چند ثانیه خشک شد.
جونگ‌کوک هم او را دید.
هر دو بی‌صدا به هم خیره شدند.
جی‌هوپ آرام لب زد:
— هنوز اینجایی؟!
جونگ‌کوک خیلی آرام جواب داد:
— نتونستم تکون بخورم.
جی‌هوپ به دست سوآ که لباس جونگ‌کوک را گرفته بود نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
— البته که نتونستی.
او آرام وارد اتاق شد.
چند قدم جلو آمد و با دقت به سوآ نگاه کرد.
— خوابه؟
جونگ‌کوک سر تکان داد.
جی‌هوپ نفس عمیقی کشید.
— بابام نیم ساعت دیگه بیدار میشه.
جونگ‌کوک چشم‌هایش گرد شد.
— چی؟!
جی‌هوپ آرام گفت:
— پس اگه نمی‌خوای زنده‌زنده دفنت کنه…باید الان فرار کنی.
جونگ‌کوک به سوآ نگاه کرد.
— ولی دستشو ببین.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— این دیگه مشکل خودته.
جونگ‌کوک آهسته سعی کرد انگشتان سوآ را باز کند.
ولی سوآ در خواب کمی تکان خورد.
جونگ‌کوک سریع یخ زد.
سوآ دوباره آرام شد.
جی‌هوپ دست به پیشانی زد.
— باورم نمیشه دارم تو عملیات فرار ولیعهد از اتاق خواهرم کمک می‌کنم.
جونگ‌کوک گفت:
— می‌تونی کمک کنی؟
جی‌هوپ زمزمه کرد:
— نه...اصلاً نمی‌خوام لمسش کنی جلو چشمم.
جونگ‌کوک خفه خندید.
بالاخره با دقت انگشت‌های سوآ را از لباسش جدا کرد.
سوآ کمی تکان خورد و زیر لب چیزی نامفهوم گفت.
هر دو مرد یخ زدند.
چند ثانیه سکوت.
سوآ دوباره آرام شد.
جونگ‌کوک نفسش را بیرون داد.
خیلی آرام از تخت بلند شد.
در همان لحظه…
سوآ چشم‌هایش را نیمه باز کرد.
— جونگ‌کوک…؟
جونگ‌کوک سریع برگشت.
لبخند زد.
— بیدارت کردم؟
سوآ هنوز خواب‌آلود بود.
— داری میری؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
— قبل از اینکه برادرت نظرش عوض بشه.
سوآ لبخند کوچکی زد.
بعد دستش را به سمت او دراز کرد.
جونگ‌کوک دوباره نزدیک شد.
سوآ آرام گفت:
— امشب برمی‌گردی که باهم بریم قصر...یادت نره.
جونگ‌کوک گفت:
— حتی اگه کل دنیا هم یادم بره…اینو یادم نمی‌ره.
سوآ لبخند زد.
جونگ‌کوک خم شد و خیلی آرام پیشانی او را بوسید.
— چند ساعت دیگه می‌بینمت.
سوآ چشم‌هایش را بست.
— باشه.
جونگ‌کوک از اتاق بیرون رفت.
جی‌هوپ همان بیرون ایستاده بود.
به او نگاه کرد.
— بالاخره تموم شد؟
جونگ‌کوک گفت:
— آره.
جی‌هوپ اشاره کرد:
— بیا پایین قبل از اینکه بابام بیاد.
آن دو آرام از پله‌ها پایین رفتند.
وقتی به در خانه رسیدند…
جی‌هوپ در را باز کرد.
هوای خنک صبح داخل آمد.
جونگ‌کوک قبل از رفتن مکث کرد.
— جی‌هوپ.
جی‌هوپ اخم کرد.
— چی؟
جونگ‌کوک جدی گفت:
— ممنون.
جی‌هوپ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— هنوز داماد نشدی.
جونگ‌کوک خندید.
— می‌دونم.
جی‌هوپ اضافه کرد:
— و اگه خواهرمو ناراحت کنی…
جونگ‌کوک گفت:
— می‌دونم میکشیم...
جی‌هوپ گفت:
— نه این بار بدتر.
جونگ‌کوک خندید.
بعد از در خارج شد.
نور صبح کوچه را پر کرده بود.
چند ساعت دیگر…
قرار بود سوآ وارد قصر شود.
و آن یک ماه سخت شروع شود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

بانو فالو شه؟🎀https://wisgoon.com/bangtan_bts_2013

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۲: صبحی که نباید می‌آمدصبح خیلی زود…خانه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط