پارت ۲ | تو منو از کجا میشناسی؟
پارت ۲ | تو منو از کجا میشناسی؟
هلیا چند ثانیه فقط به پسر خیره ماند.
— تو... اسم منو از کجا میدونی؟
پسر بدون اینکه جواب بدهد، کمی کنار رفت تا هلیا بتواند از در خارج شود.
— الان وقتش نیست.
هلیا با عصبانیت گفت:
— اتفاقاً خیلی هم وقتشه! تو کی هستی؟
پسر لبخند محوی زد.
— آراد.
هلیا با تعجب تکرار کرد:
— آراد؟
— آره.
شیدا که از پشت سرشان آمده بود، خودش را بین آن دو رساند.
— مشکلی پیش اومده؟
آراد نگاهش را به شیدا داد.
— نه. فقط یه آشنای قدیمی رو دیدم.
هلیا با تعجب گفت:
— آشنای قدیمی؟ من تو رو حتی یادم نمیاد!
برای اولین بار لبخند آراد محو شد.
— طبیعیه... چون اون موقع خیلی بچه بودی.
هلیا چیزی نگفت.
آراد از کنارشان رد شد و به سمت دوستانش رفت.
هلیا همانجا ایستاده بود.
شیدا بازویش را گرفت.
— خب؟
— خب چی؟
— این آقا از کجا تو رو میشناسه؟!
هلیا با کلافگی گفت:
— نمیدونم.
مینا و فاطمه هم به آنها رسیدند.
مینا گفت:
— من که مطمئنم یه چیزی این وسط هست.
سنا خندید.
— منم همین فکر رو میکنم.
هلیا با حرص گفت:
— شماها چرا انقدر کنجکاوین؟
شیدا لبخند زد.
— چون زندگی تو بالاخره داره هیجانانگیز میشه!
هلیا خواست جوابش را بدهد که صدای آراد دوباره به گوشش رسید.
— هلیا!
برگشت.
آراد از فاصلهای دور به او نگاه میکرد.
— یه چیز دیگه...
هلیا منتظر ماند.
آراد آرام گفت:
— من تو رو فراموش نکردم.
بعد برگشت و همراه دوستانش از کافه خارج شد.
هلیا ماتش برده بود.
مینا آرام کنار گوشش گفت:
— فکر کنم داستان از همینجا شروع شد...
و هیچکدامشان نمیدانستند که ورود آراد به زندگی هلیا، فقط شروع یک عشق ساده نیست.
چون پشت این آشنایی قدیمی، رازی وجود داشت که قرار بود زندگی هر پنج دختر را تغییر دهد.
هلیا چند ثانیه فقط به پسر خیره ماند.
— تو... اسم منو از کجا میدونی؟
پسر بدون اینکه جواب بدهد، کمی کنار رفت تا هلیا بتواند از در خارج شود.
— الان وقتش نیست.
هلیا با عصبانیت گفت:
— اتفاقاً خیلی هم وقتشه! تو کی هستی؟
پسر لبخند محوی زد.
— آراد.
هلیا با تعجب تکرار کرد:
— آراد؟
— آره.
شیدا که از پشت سرشان آمده بود، خودش را بین آن دو رساند.
— مشکلی پیش اومده؟
آراد نگاهش را به شیدا داد.
— نه. فقط یه آشنای قدیمی رو دیدم.
هلیا با تعجب گفت:
— آشنای قدیمی؟ من تو رو حتی یادم نمیاد!
برای اولین بار لبخند آراد محو شد.
— طبیعیه... چون اون موقع خیلی بچه بودی.
هلیا چیزی نگفت.
آراد از کنارشان رد شد و به سمت دوستانش رفت.
هلیا همانجا ایستاده بود.
شیدا بازویش را گرفت.
— خب؟
— خب چی؟
— این آقا از کجا تو رو میشناسه؟!
هلیا با کلافگی گفت:
— نمیدونم.
مینا و فاطمه هم به آنها رسیدند.
مینا گفت:
— من که مطمئنم یه چیزی این وسط هست.
سنا خندید.
— منم همین فکر رو میکنم.
هلیا با حرص گفت:
— شماها چرا انقدر کنجکاوین؟
شیدا لبخند زد.
— چون زندگی تو بالاخره داره هیجانانگیز میشه!
هلیا خواست جوابش را بدهد که صدای آراد دوباره به گوشش رسید.
— هلیا!
برگشت.
آراد از فاصلهای دور به او نگاه میکرد.
— یه چیز دیگه...
هلیا منتظر ماند.
آراد آرام گفت:
— من تو رو فراموش نکردم.
بعد برگشت و همراه دوستانش از کافه خارج شد.
هلیا ماتش برده بود.
مینا آرام کنار گوشش گفت:
— فکر کنم داستان از همینجا شروع شد...
و هیچکدامشان نمیدانستند که ورود آراد به زندگی هلیا، فقط شروع یک عشق ساده نیست.
چون پشت این آشنایی قدیمی، رازی وجود داشت که قرار بود زندگی هر پنج دختر را تغییر دهد.
- ۲۵۱
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط