_____
_____
#جمهوری اسلامی ایران..
momeries;=
part¹;
ساعت/ ..:۱۱
با صدای زنگ تلفنش از روی تخت افتاد..
با ناله ای دکمه ی سبز رنگ روی صفحه رو زد..
ا.ت:الو؟!
زن:الو ا.ت؟!واقعا ببخشید که این وقت شب زنگ زودم..من مامان ووسوکم.
با اسم آخرین شاگرد کلاس پیانوش..چشماش رو روی هم فشار داد..
ا.ت:اوه سلام خانم کیم.بله شناختم..
زن:خواستم بگم امشب پرواز داریم..ووسوک دیگه به کلاس پیانو نمیاد..
لبش رو زیر ندونش گرفت..اخرین نفر هم رفته بود..
آروم لب زد..
ا.ت:میخواد جای دیگه ای ادامه بده؟!
زن:نه.اینطور نیست..
ا.ت:ولی اون داخل پیانو زدن خوبه..
زن:ببخشید باید برم..ممنون باوت همه چیز.
ا.ت:ولی پول کلاسشو دا...
بوق-بوق.
دفترچه ی قهوه ای رنگی از توی کمد کناره تختش دراورد..
صفحه به صفحه دنبال کلاس پیانو بخش B میگشت..
کله صفحه با اسم هایی که روشون با خط قرمز خط کشیده شده بود..پر بود..
اخرین اسم رو هم خط کشید..
کیم ووسوک..-
قطره اشکی روی گونه های سفیدش چکید..
۳ماه دیگه..دانشگاه داشت...
ولی پولی نداشت که باهاش بره دانشگاه..
انگار این ترم رو هم قرار نبود بره..
از روی تخت بلند شدو از اتاق خارج شد..
دیگه خوابش نمیبرد..
صبح"
با دقت به قفسه های کتاب ها خیره شد...
بخش رمان ها..
نویسنده ی موردعلاقش کتاب جدیدی رو چاپ کرده بود..
انگاری باید اولین نفر ا.ت بود که میخوند...
با پیدا کردنش لبخندی زد..
از کتاب خونه خارج شد.
روی صندلی مترو نشست..وصفحه ی اول رو توی همون..شلوغی و پرو سرو صدا خوند...
نویسنده کتاب=مایا"
______________
بطری های آب رو یکی یکی توی یخچال های فروشگاه قرار میداد....
مرد:ا.ت!هی دختر؟!
با صدای آقای چان به سمتش رفت..
ا.ت:کاری داشتید.؟
مرد:بیا این حقوقت.
به جعبه ای توی دستش بود نگاه کرد..
ا.ت:ولی..وسط ماهیم.
مرد:ببخشید ولی اخراجی!
ا.ت:بخاطر حواس پرتی امروزم؟!
مرد:نه.
ا.ت:پس بخاطر چی؟!میدونید که به کار نیاز دارم..
مرد:متاسفم.
از فروشگاه اومد بیرون..هوا تقریبا تاریک شده بود..
باد سرد تنه دخترک رو میلرزوند..نم نم های بارون زمین رو خیس میکردن...
جعبه ای که داخل حقوقش بود رو جلوی فروشگاه گذاشت و از اونجا دور شد...
امیدش کاملا نابود شده بود..
#جمهوری اسلامی ایران..
momeries;=
part¹;
ساعت/ ..:۱۱
با صدای زنگ تلفنش از روی تخت افتاد..
با ناله ای دکمه ی سبز رنگ روی صفحه رو زد..
ا.ت:الو؟!
زن:الو ا.ت؟!واقعا ببخشید که این وقت شب زنگ زودم..من مامان ووسوکم.
با اسم آخرین شاگرد کلاس پیانوش..چشماش رو روی هم فشار داد..
ا.ت:اوه سلام خانم کیم.بله شناختم..
زن:خواستم بگم امشب پرواز داریم..ووسوک دیگه به کلاس پیانو نمیاد..
لبش رو زیر ندونش گرفت..اخرین نفر هم رفته بود..
آروم لب زد..
ا.ت:میخواد جای دیگه ای ادامه بده؟!
زن:نه.اینطور نیست..
ا.ت:ولی اون داخل پیانو زدن خوبه..
زن:ببخشید باید برم..ممنون باوت همه چیز.
ا.ت:ولی پول کلاسشو دا...
بوق-بوق.
دفترچه ی قهوه ای رنگی از توی کمد کناره تختش دراورد..
صفحه به صفحه دنبال کلاس پیانو بخش B میگشت..
کله صفحه با اسم هایی که روشون با خط قرمز خط کشیده شده بود..پر بود..
اخرین اسم رو هم خط کشید..
کیم ووسوک..-
قطره اشکی روی گونه های سفیدش چکید..
۳ماه دیگه..دانشگاه داشت...
ولی پولی نداشت که باهاش بره دانشگاه..
انگار این ترم رو هم قرار نبود بره..
از روی تخت بلند شدو از اتاق خارج شد..
دیگه خوابش نمیبرد..
صبح"
با دقت به قفسه های کتاب ها خیره شد...
بخش رمان ها..
نویسنده ی موردعلاقش کتاب جدیدی رو چاپ کرده بود..
انگاری باید اولین نفر ا.ت بود که میخوند...
با پیدا کردنش لبخندی زد..
از کتاب خونه خارج شد.
روی صندلی مترو نشست..وصفحه ی اول رو توی همون..شلوغی و پرو سرو صدا خوند...
نویسنده کتاب=مایا"
______________
بطری های آب رو یکی یکی توی یخچال های فروشگاه قرار میداد....
مرد:ا.ت!هی دختر؟!
با صدای آقای چان به سمتش رفت..
ا.ت:کاری داشتید.؟
مرد:بیا این حقوقت.
به جعبه ای توی دستش بود نگاه کرد..
ا.ت:ولی..وسط ماهیم.
مرد:ببخشید ولی اخراجی!
ا.ت:بخاطر حواس پرتی امروزم؟!
مرد:نه.
ا.ت:پس بخاطر چی؟!میدونید که به کار نیاز دارم..
مرد:متاسفم.
از فروشگاه اومد بیرون..هوا تقریبا تاریک شده بود..
باد سرد تنه دخترک رو میلرزوند..نم نم های بارون زمین رو خیس میکردن...
جعبه ای که داخل حقوقش بود رو جلوی فروشگاه گذاشت و از اونجا دور شد...
امیدش کاملا نابود شده بود..
- ۵.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط