𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕
+نمیخوام چرا اینقدر زود من دلم نمیخواد اینقدرزود
-لیا اینجاحرف حرفه من فهمیدی(صدای بلند)
+..........
-گمشوبروتواتاقت
@باهاش درست صحبت کن
&به ماچه تهیونگ توی دعوای زن و شوهر نباید دخالت کرد
@تو یکی دهنتو ببند
&درست با من صحبت کن
- حق با جسیکاست دیگه نبینم کسی توی دعوای منو زنم دخالت کنه
+من زنت نیستم
-نترس پس فردا میشی حالا گمشو تو اتاقت
+تند تند رفتم تو اتاق خب راستش حقم داشت جلوی همه زدم تو گوشش نباید این کارو میکردم کارم قشنگ نبود چند ساعت گذشت دیدم یکی درو باز کرد
-خب لیا
+(دراز کشیده بودم سریع نشستم)ب بله
-(آروم دروقفل کرد)اون چه کاری بود
+کودوم کار
-خودتو نزن به اون راه(رفت سمتش)
+من من خب معذرت میخوام حواسم نبود ببخشید
-که معذرت میخوای (اومدروی تخت لیاهم رفت عقب)
+میشه بری کنار
-نه(مچه دستشو گرفت)
+ولم کن کمک (داد)
-بچه کسی صداتو نمیشنوه اگرم بشنوه جرئت نداره بیاد
+تروخدا ولم کن غلط کردم
-(سرشو کرد توی گردنش روی گردنش کیس مارک میزاشت)
+نکن لطفاً نکن ولم (گریه)
-اوم (بعد که دید روی گردنش بنفش شد گردنشو ول کردو رفت سمته لبش شروع کرد به مکیدن بعد چندمین ولش کرد )
-اها فکرکنم گردنت نشون بده به اون تهیونگ که زنمی
+ازت متنفرم (گریه)
-اشکالی نداره(دره اتاقو بازکردو رفت)
+هعی داشتم گریه میکردم گردنم خیلی درد میکرد رفتم جلوی اینه گردنم یکم بزرگ کبود شده بود لبمم همینجوراینو که دیدم دوباره گریم گرفت آخه اولین بارم بود یکم ترسیدم ولی اون عوضی نباید اینکارو میکرد ازش متنفرم رفتم دراز کشیدم خوابم برد
چند ساعت بعد
تق تق.....
+هوم
~خانم
+چیه
~رئیس میگن که بیایین برای شام
+برو میام
~چشم
+رفتم ی اب زدم به صورتم رفتم پایین همین که رفتم همه شوند داشتن به من نگاه میکردن توش مونده بودم چرا جونگ کوکم داشت باپوز خنده بهم نگاه میکرد یهو دیدم جسیکا زد زیره بشقابش
*چیکارمیکنی
& امیدوارم همتون بمیرین
*بشین ببینم با داد
&نمیخوام
*جسیکا من چند بار ی حرفو نمیزنم زود باش
واسه جسیکا ی بشقابه دیگه بیارین
+یهو یادم اومدم که گردنمو جونگ کوک سریع دست گذاشتم روی گردنم که بابابزرگ گفت
*اشکالی ندارد بشین زود باش
+چ چشم رفتم کناره جونگ کوک نشستم تهیونگم جلوم بود نشون نمیداد ولی انگار ناراحت بود نمیدونم چرا
*,جونگ کوک
-بله
*میزاشتی حداقل ازدواج میکردین قبلز ازدواج
-اشکالی نداره چه الا چه اون موقع
+همش توش مونده بودم چی میگن منظورشون چیه قبل ازدواج
دیدم که تهیونگ داره به خشم به جونگ کوک نگاه میکنه جونگ کوکم همینجوری با ی لبخندپیروزمندادنه
پایان
+نمیخوام چرا اینقدر زود من دلم نمیخواد اینقدرزود
-لیا اینجاحرف حرفه من فهمیدی(صدای بلند)
+..........
-گمشوبروتواتاقت
@باهاش درست صحبت کن
&به ماچه تهیونگ توی دعوای زن و شوهر نباید دخالت کرد
@تو یکی دهنتو ببند
&درست با من صحبت کن
- حق با جسیکاست دیگه نبینم کسی توی دعوای منو زنم دخالت کنه
+من زنت نیستم
-نترس پس فردا میشی حالا گمشو تو اتاقت
+تند تند رفتم تو اتاق خب راستش حقم داشت جلوی همه زدم تو گوشش نباید این کارو میکردم کارم قشنگ نبود چند ساعت گذشت دیدم یکی درو باز کرد
-خب لیا
+(دراز کشیده بودم سریع نشستم)ب بله
-(آروم دروقفل کرد)اون چه کاری بود
+کودوم کار
-خودتو نزن به اون راه(رفت سمتش)
+من من خب معذرت میخوام حواسم نبود ببخشید
-که معذرت میخوای (اومدروی تخت لیاهم رفت عقب)
+میشه بری کنار
-نه(مچه دستشو گرفت)
+ولم کن کمک (داد)
-بچه کسی صداتو نمیشنوه اگرم بشنوه جرئت نداره بیاد
+تروخدا ولم کن غلط کردم
-(سرشو کرد توی گردنش روی گردنش کیس مارک میزاشت)
+نکن لطفاً نکن ولم (گریه)
-اوم (بعد که دید روی گردنش بنفش شد گردنشو ول کردو رفت سمته لبش شروع کرد به مکیدن بعد چندمین ولش کرد )
-اها فکرکنم گردنت نشون بده به اون تهیونگ که زنمی
+ازت متنفرم (گریه)
-اشکالی نداره(دره اتاقو بازکردو رفت)
+هعی داشتم گریه میکردم گردنم خیلی درد میکرد رفتم جلوی اینه گردنم یکم بزرگ کبود شده بود لبمم همینجوراینو که دیدم دوباره گریم گرفت آخه اولین بارم بود یکم ترسیدم ولی اون عوضی نباید اینکارو میکرد ازش متنفرم رفتم دراز کشیدم خوابم برد
چند ساعت بعد
تق تق.....
+هوم
~خانم
+چیه
~رئیس میگن که بیایین برای شام
+برو میام
~چشم
+رفتم ی اب زدم به صورتم رفتم پایین همین که رفتم همه شوند داشتن به من نگاه میکردن توش مونده بودم چرا جونگ کوکم داشت باپوز خنده بهم نگاه میکرد یهو دیدم جسیکا زد زیره بشقابش
*چیکارمیکنی
& امیدوارم همتون بمیرین
*بشین ببینم با داد
&نمیخوام
*جسیکا من چند بار ی حرفو نمیزنم زود باش
واسه جسیکا ی بشقابه دیگه بیارین
+یهو یادم اومدم که گردنمو جونگ کوک سریع دست گذاشتم روی گردنم که بابابزرگ گفت
*اشکالی ندارد بشین زود باش
+چ چشم رفتم کناره جونگ کوک نشستم تهیونگم جلوم بود نشون نمیداد ولی انگار ناراحت بود نمیدونم چرا
*,جونگ کوک
-بله
*میزاشتی حداقل ازدواج میکردین قبلز ازدواج
-اشکالی نداره چه الا چه اون موقع
+همش توش مونده بودم چی میگن منظورشون چیه قبل ازدواج
دیدم که تهیونگ داره به خشم به جونگ کوک نگاه میکنه جونگ کوکم همینجوری با ی لبخندپیروزمندادنه
پایان
- ۴۷۰
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط