نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع ک

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد درباره فلفل صحبت کردن که: میدونستی فلفل لاغر میکنه و ضد سرطانه؛ بعد نشست دو ساعت از خاطرات گذشتش و غذاهای خوشمزه و پر فلفل عمه اش حرف زد
آخرش معلوم شد فلفل از دستش در رفته، ریخته تو (شاممون).
ینی همچین مامان توجیه کننده ای دارم من!
فک و فامیله داریم؟
دیدگاه ها (۴)

نشسته بودم ...یهو مامانم از آشپزخونه اومد بی مقدمه شروع کرد ...

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد ...

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد بی مقدمه شروع کرد د...

نشسته بودم یهو مامانم از آشپزخونه اومدبی مقدمه شروع کرد دربا...

فیک اکسو ...طنز...

مهرو

Novel panleo ♡ #part⁵⁴ ♡『 paniz 』شب رو خونه‌ی خاله نسرین بود...

p5

رمان جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط