از،

از،
«فال فروشی» پرسیدم چه میکنی؟

گفت؛
از «حماقت انسانها»،
«تکه نانی» در می آورم.

اینها،
از منی که،

در «امروز خود» مانده ام،
«فردایشان را» میخواهند
دیدگاه ها (۱)

①✔سلامتی پسری که از داداش عشقش کتک خورد ...عشقش ازش پرسید :چ...

بسلامتی اون زندانی ک به مادرش گفت قراره فردا برای چند روز از...

یه شبایی تو زندگی هست که وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی ...

خــــــــدایامن اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهدو تو انگارمع...

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

جنگل نفرین شده پارت ۲۷ ( فیلم هندی)

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹آدم باید پل‌ها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت دوم :در واقع می‌شود چنین بیان داش...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط