پارت ۱:جهانی که در آن نمی توانیم زنده بمانیم
پارت ۱:جهانی که در آن نمی توانیم زنده بمانیم
"و بعد از او، من دگر درک نکردم، که هنوز زنده ام"
(Rose)
۵ سال بعد. ۹ مارس سال ۱۹۹۸.
(جیمین)
با برداشتن سوییچ از خانه خارج شدم. ماشین رو روشن کردم و پاهام رو تا ته روی پدال گاز فشردم.
مثل همیشه از درون پریشون بودم ولی در ظاهر، مثل یه آدم خونسرد، رانندگی می کردم.
مدتی بعد، جلوی عمارت تهیونگ پارک کردم. بی درنگ ماشین رو خاموش کردم و دویدم.
جلوی در ایستادم و زنگ در رو زدم.
بار اول هیچ جوابی نداد، دوباره زدم.
دوباره.
و دوباره.
دیگه مطمئن شدم که اون تو یه خبرایی هست.
گوشیم رو روشن کردم و خیلی سریع شماره ی کوک رو گرفتم.
"بله؟"
"بیدار نشدی؟"
"هوم؟"
"بیا عمارت ته، همین حالا"
گوشی رو قطع کردم و با پا به در زدم، اونقدری زدم که تموم انرژیم به باد رفت.
صدای دویدن و نفس زدنای کوک باعث شد از جام بلند بشم.
"با خودش هم تماس گرفتم، جواب نداد. فکر کنم تلفنش خاموشه"
~~~~~~~~~~
۱۵ دقیقه ی بعد. بلاخره در، بیصدا باز شد. خونه ساکت بود و فقط صدای شر شر آب میومد.
آروم وارد شدم و همونطور که قدم برمی داشتم، کوک هم پشت سرم میومد.
به زمین نگاه کردم که پر از شیشه خورده بود. بعد از چند دقیقه به سمتمون برگشت. همون لحظه نگاهش کردم.
"بازم؟"
به مدت ۵ دقیقه سکوت، همه ی مارو خفه کرد. با صدایی که سعی داشت نلرزه حرف زد.
"چیکار میتونستم کنم؟ امروز همون روزیه که رفت"
"ولی این تنها دلیلت نیست، درسته؟"
"جیمین من، دلم براش تنگ شده"
آروم به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم. اون هم مقاومتی نکرد! انگار که بهش نیاز داشت.
کنار گردنم آروم و گرم نفس می کشید و ضربان قلبش، به سختی شنیده میشد.
"میفهمم ته، تقسیر تو نبود. تو کار درست رو کردی. اگه بفهمه انقدر به خودت آسیب میزنی، مطمئن باش اونم نمیتونه، قول میدم پیداش کنم"
"و بعد از او، من دگر درک نکردم، که هنوز زنده ام"
(Rose)
۵ سال بعد. ۹ مارس سال ۱۹۹۸.
(جیمین)
با برداشتن سوییچ از خانه خارج شدم. ماشین رو روشن کردم و پاهام رو تا ته روی پدال گاز فشردم.
مثل همیشه از درون پریشون بودم ولی در ظاهر، مثل یه آدم خونسرد، رانندگی می کردم.
مدتی بعد، جلوی عمارت تهیونگ پارک کردم. بی درنگ ماشین رو خاموش کردم و دویدم.
جلوی در ایستادم و زنگ در رو زدم.
بار اول هیچ جوابی نداد، دوباره زدم.
دوباره.
و دوباره.
دیگه مطمئن شدم که اون تو یه خبرایی هست.
گوشیم رو روشن کردم و خیلی سریع شماره ی کوک رو گرفتم.
"بله؟"
"بیدار نشدی؟"
"هوم؟"
"بیا عمارت ته، همین حالا"
گوشی رو قطع کردم و با پا به در زدم، اونقدری زدم که تموم انرژیم به باد رفت.
صدای دویدن و نفس زدنای کوک باعث شد از جام بلند بشم.
"با خودش هم تماس گرفتم، جواب نداد. فکر کنم تلفنش خاموشه"
~~~~~~~~~~
۱۵ دقیقه ی بعد. بلاخره در، بیصدا باز شد. خونه ساکت بود و فقط صدای شر شر آب میومد.
آروم وارد شدم و همونطور که قدم برمی داشتم، کوک هم پشت سرم میومد.
به زمین نگاه کردم که پر از شیشه خورده بود. بعد از چند دقیقه به سمتمون برگشت. همون لحظه نگاهش کردم.
"بازم؟"
به مدت ۵ دقیقه سکوت، همه ی مارو خفه کرد. با صدایی که سعی داشت نلرزه حرف زد.
"چیکار میتونستم کنم؟ امروز همون روزیه که رفت"
"ولی این تنها دلیلت نیست، درسته؟"
"جیمین من، دلم براش تنگ شده"
آروم به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم. اون هم مقاومتی نکرد! انگار که بهش نیاز داشت.
کنار گردنم آروم و گرم نفس می کشید و ضربان قلبش، به سختی شنیده میشد.
"میفهمم ته، تقسیر تو نبود. تو کار درست رو کردی. اگه بفهمه انقدر به خودت آسیب میزنی، مطمئن باش اونم نمیتونه، قول میدم پیداش کنم"
- ۱۷۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط