هرچند امیدی به وصال تو ندارم

هرچند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

ای چشمه‌ی روشن! منم آن سایه که نقشی
در آینه‌ی چشمِ زلال تو ندارم
دیدگاه ها (۱)

می‌دانی و می‌پرسیَم ای چشم سخنگوی! جز عشق، جوابی به سوال تو ...

ای زن! که از تمام پری‌ها پری‌تریگاهی چرا ز دیگریان، دیگری‌تر...

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط