اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرو

اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرون وسایل اتاقم جون میگیرن و راه میرن و حرف میزنن.
چند بار هم سعی کردم بی هوا در اتاقو باز کنم تا مچشونو بگیرم اما لامصبا خیلی فرز بودن.
هنوز که هنوزه نتونستم مچشونو بگیرم
دیدگاه ها (۱۰)

دختره: لطفا يه نوشیدنی واسم بگیر پسره: کوکا یا پپسی...

سلام دوستاي عزيز فكر كنم همه كاربراي ويس صاحب اين پروفايل رو...

عاشقم..... اهل همین کوچه ی بن بست کـناری ، ...

بغض های امشبم راازدوريت به اسمان دادم،خدابخیرکند باران امشب ...

روباه کوچولوی من پارت هفده ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚᮫᜔݁ᩘ࣪۠𝅄ᮢຼꨵꨲ᮫᜔݁^ما...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_82سعی کردم بیخیال فکر خیال ه...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۵----------------------------------------⭐🌕...

the first lie

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:4یونا:اره مامانی توروخدا ...

____[The Forbidden Crossing]____

برده عمارت جئون

پارت ۴ (سرنوشت)

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط