مرا می ترساند.......

مرا می ترساند.......

بادی سرد و سخت شکننده است......

مرا می لرزاند.....

عجیب است این تنهایی که بدجووور ناااجور پشتت

را خالی و بدون هیچ تکیه گاهی میکند......

می سوزاند سرمای سرسخت تنهایی قلبم را.......

دلنوشته.....
دیدگاه ها (۱)

اشک....می خواهم از اشک بگویم....از زیبایی هایش...از بدی هایش...

قصه برق نگاهت مثل یک راز نهفته استمثل قصه های مجنون پر حرفها...

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خراما...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام ...

«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت میگذر...

---گاهی آدم یکی را آنقدر دوست دارد که دیگر هیچ‌کس شبیه او...

«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشه‌اش در عمقِ وجودم است و هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط