* دروغ های مادر (4)*

* دروغ های مادر (4)*


به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏ گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
دیدگاه ها (۱)

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

دروغهای مادرم ... فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این ا...

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بود...

دروغهای مادرم :داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرز...

‍ #یادی_از_شهداشهادت با لب تشنه🌷 🌷 🌷 به گوش من رسونده بودند...

مادر شهید سجاد طاهرنیا🌷 میگوید:به گوش من رسونده بودن که سجاد...

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، ف...

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، ف...

داستان زیبایی لطفا بخونین ....هرگز آن روز را که مادرم مجبورم...

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط