استاد جذاب من) )ლ( پارت 94 `ლ
استاد جذاب من) )ლ( پارت 94 `ლ
تنها همین حرف جیمین به دختر فهماند که واقعاً باعث سختی هایش جیمین بود اما اون هم به اندازهی کافی سختی کشیده بود گریه هایش شدت گرفتن سرش را به درب تکیه داد هیچ حرفی از دهانش بیرون نرفت جیمین لحظه ای سکوت کرد ولی دوباره ادامه داد داستان غم انگیزش را شروع کرد جیمین : بعد از اون حادثه عموم تصمیم گرفت با مادرم ازدواج کنه که خانواده ما تنها نمونه وقتی از خوب شدن مادرم مطمئن شدم دیگه خونه رو ترک کردم و رفتم فرانسه پاریس جایی که ازش اومدم.... ات لطفاً خرابش نکن خواهش میکنم
حرف هایش را با هزاران دل شکستگی بیان نمود وقتی هیچ حرفی از دختره نشنید از روی زمین بلند شد نفس عمیقی کشید و آنجا را ترک کرد وقتی صدای کفش های جیمین را شنید که از آنجا رفت صدای گریه اش بلند شد چقدر سخت بود این درد ....
از پله ها پایین رفت بلافاصله می کو سمتش آمد با نگرانی پرسید می کو : تونستی باهاش حرف بزنی حالش خوبه چیزی نگفت آشتی کردی... جیمین بدون گوش کردن به حرف هایش سمته در رفت و از آنجا رفت می کو کلافه دستی به موهایش کشید رویه لوهان نمود می کو : الان من چه غلطی بکنم
لوهان از رویه مبل بلند شده درحالیکه سمته آشپزخانه قدم برمیداشت نجوا کرد لوهان : براش غذا میبرم سعی میکنم یه چیزی بخوره ...... به آشپزخانه رفت سینی غذای که قبلاً آماده کرده بودن را برداشت از آشپزخانه خارج شد و راه پله ها رو در پیش گرفت پله ها را طی نمود جلوی درب اتاق ات ایستاد تقی به در زد و وارده اتاق شد جسم ناراحت و بی حال دختره را دید که رویه تخت نشسته و به گوشه ای از اتاق خیره شده بود حال که اینطور اون رو در این وضعیت میدید حال خودش کمتر از اون نبود قبلاً حسی بهش داشت اما الان فقط به چشم یه دوست بهش نگاه میکرد به مرور این حس تبدیل به حس دوستانه شد افکارش را کنار گذاشت و سمته تخت قدم برداشت بلافاصله سینی غذا را رویه عسلی گذاشت و لبه تخت نشست لوهان : ات غذا نمیخوری
دختره درحالیکه نگاهش جای دیگه ای بود لب زد ات : اشتها ندارم
لوهان دستش را گذاشت رویه شونه دختره که باعث شد نگاهش طرفه اون بچرخه لوهان : نمیشه که اینطوری زندگی کنی به خودت بیا تو این نیستی آره جیمین ازت مخفی کرد حقیقتو اما اون بود که ..... نگذاشت لوهان حرف اش را بزند با چشم های گریون داد زد ات : اون .. اون .. اگه داداشمو با ماشین نمیزد شاید این همه مدت سختی نکشیده بودم ... من بعد از مردن پدر و مادرم.. همه مشکلات رو به دوش کشیدم باعثش هم اونه.. اگه...
اشک هایش مانع حرف زدنش شدن چونه اش از شدت بغض میلرزید لوهان : ات .... شونه هایش را گرفت و او را در بغلش گرفت دختره بیشتر بغضش شکسته گریه هایش شدت گرفتن با صدای گریون لب زد ات : سخته....خیلی ....
تنها همین حرف جیمین به دختر فهماند که واقعاً باعث سختی هایش جیمین بود اما اون هم به اندازهی کافی سختی کشیده بود گریه هایش شدت گرفتن سرش را به درب تکیه داد هیچ حرفی از دهانش بیرون نرفت جیمین لحظه ای سکوت کرد ولی دوباره ادامه داد داستان غم انگیزش را شروع کرد جیمین : بعد از اون حادثه عموم تصمیم گرفت با مادرم ازدواج کنه که خانواده ما تنها نمونه وقتی از خوب شدن مادرم مطمئن شدم دیگه خونه رو ترک کردم و رفتم فرانسه پاریس جایی که ازش اومدم.... ات لطفاً خرابش نکن خواهش میکنم
حرف هایش را با هزاران دل شکستگی بیان نمود وقتی هیچ حرفی از دختره نشنید از روی زمین بلند شد نفس عمیقی کشید و آنجا را ترک کرد وقتی صدای کفش های جیمین را شنید که از آنجا رفت صدای گریه اش بلند شد چقدر سخت بود این درد ....
از پله ها پایین رفت بلافاصله می کو سمتش آمد با نگرانی پرسید می کو : تونستی باهاش حرف بزنی حالش خوبه چیزی نگفت آشتی کردی... جیمین بدون گوش کردن به حرف هایش سمته در رفت و از آنجا رفت می کو کلافه دستی به موهایش کشید رویه لوهان نمود می کو : الان من چه غلطی بکنم
لوهان از رویه مبل بلند شده درحالیکه سمته آشپزخانه قدم برمیداشت نجوا کرد لوهان : براش غذا میبرم سعی میکنم یه چیزی بخوره ...... به آشپزخانه رفت سینی غذای که قبلاً آماده کرده بودن را برداشت از آشپزخانه خارج شد و راه پله ها رو در پیش گرفت پله ها را طی نمود جلوی درب اتاق ات ایستاد تقی به در زد و وارده اتاق شد جسم ناراحت و بی حال دختره را دید که رویه تخت نشسته و به گوشه ای از اتاق خیره شده بود حال که اینطور اون رو در این وضعیت میدید حال خودش کمتر از اون نبود قبلاً حسی بهش داشت اما الان فقط به چشم یه دوست بهش نگاه میکرد به مرور این حس تبدیل به حس دوستانه شد افکارش را کنار گذاشت و سمته تخت قدم برداشت بلافاصله سینی غذا را رویه عسلی گذاشت و لبه تخت نشست لوهان : ات غذا نمیخوری
دختره درحالیکه نگاهش جای دیگه ای بود لب زد ات : اشتها ندارم
لوهان دستش را گذاشت رویه شونه دختره که باعث شد نگاهش طرفه اون بچرخه لوهان : نمیشه که اینطوری زندگی کنی به خودت بیا تو این نیستی آره جیمین ازت مخفی کرد حقیقتو اما اون بود که ..... نگذاشت لوهان حرف اش را بزند با چشم های گریون داد زد ات : اون .. اون .. اگه داداشمو با ماشین نمیزد شاید این همه مدت سختی نکشیده بودم ... من بعد از مردن پدر و مادرم.. همه مشکلات رو به دوش کشیدم باعثش هم اونه.. اگه...
اشک هایش مانع حرف زدنش شدن چونه اش از شدت بغض میلرزید لوهان : ات .... شونه هایش را گرفت و او را در بغلش گرفت دختره بیشتر بغضش شکسته گریه هایش شدت گرفتن با صدای گریون لب زد ات : سخته....خیلی ....
- ۱۸.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط