من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند

من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند
شوخی نکند، رفت و آمد نداشته باشد..
نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد..
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که
"سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام..
یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟»
فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم
و بگویم:«نه جانم!»
نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،
معنی لبخند تلخم را بفهمد
و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش..
من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش»

او "خودش"باید می فهمید...


#...
دیدگاه ها (۷)

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

فصل دومپارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماندلیانا نمی‌دانست...

...My evil angel...پارت⁵🪽🔥 فصل سومنگهبان تالار خاطرات...سکوت...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۸ صبح روز بعد، جونگ...

P : 29

P : 15

`` قشنگ تربن اشتباه ``chapter : ²part : ³دیگر چیزی نگفت.بی‌ه...

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط