(Part 12)
(Part 12)
{ویو تهیونگ}
یک هفته گذشته ولی نتونستم هرا رو پیدا کنم، هرا دختر جئون بود و باید پیداش میکردم.... امروز جیمین رفته بود پاریس برای همین رفتم عمارتش که ببینم نشونهای از هرا میتونم پیدا کنم یا نه.... قبل از اینکه وارد عمارت بشم یکی از بادیگارد ها به اون یکی بادیگارد گفت«باید پیداش کنید چندتا بادیگارد رو بفرس تو جنگل شاید رفته اونجا» با شنیدن این حرف راهمو کج کردم و رفتم توی جنگل.... جیمین عوضی اون موقع بهم گفت اصلاً نمیدونه هرا کیه فقط دعا کن گیرت نیارم.... هوا کم، کم داشت روشن میشد ولی اصلاً نتونستم هرا رو پیدا کنم.... جنگل بزرگی بود برای همین پیدا کردنش خیلی سخت بود تصمیم گرفتم برگردم و چندتا بادیگارد بفرستم اینجا ولی یهو صدای گریه شنیدم، صدارو دنبال کردم دیدم اون فردی که داشت گریه میکرد خود هرا بود!.... پاهاش زخمی شده بود معلوم بود خیلی دوییده.... رفتم روبه روش، روی زانو هام نشستم که سرشو بالا گرفت.... تا منو دید یهو پرید توی بغلم
هرا: چرا نیومدی دنبالم؟(گریه)
تهیونگ: ببخشید که دیر اومدم
هرا: میدونی چقدر سختی کشیدم ها(گریه)
تهیونگ: میدونم ولی دیگه تموم شده
هرا: درد هاش تموم شده ولی اثرش باقی مونده!(گریه)
با حرفی که زد از بغلم جداش کردم و گفتم
تهیونگ: منظورت چیه؟
هرا: جیمین میخواست بهم دست بزنه ولی من نمیگذاشتم و اونم منو با شلاق و چیز های دیگهای کتک میزد(گریه)
تهیونگ: بلایی سرش میارم تا بفهمه چیزی که مال منه رو نباید دست بزنه(جدی و عصبانی)
با این حرفم یهو گریهاش بند اومد و با تعجب نگاهم کرد
هرا: چی؟(تعجب)
تهیونگ: چیه؟؟
هرا: من مال توعم؟(تعجب)
تهیونگ: شک داشتی؟!
هرا: تو که منو دوست نداری
نمیدونم چرا از حرفی که زد عصبانی شدم و همون موقع لبمو محکم کوبیدم به لبش.... انقدر سفت میبوسیدمش که مزه خون رو روی لبش حس کردم.... نفس کم آورده بود و با دستاش میکوبید بهم و منم ازش جدا شدم
هرا: چته دیونهای؟
تهیونگ: دیگه همچین چیزی رو نمیگی فهمیدی
هرا: من فقط حقیقت رو گفتم
تهیونگ: نکنه میخوای یه بچه برات درست کنم اون وقت دیگه همچین حرفی نمیزنی ها؟؟
(کلا میبینید هرا فقط برای تهیونگ زبون داره ولی برای کسی دیگهای لال میشه😂🤌🏻)
ادامه دارد………
حمایت فراموش نشه خوشملااااا😶🌫️🙌🏻
{ویو تهیونگ}
یک هفته گذشته ولی نتونستم هرا رو پیدا کنم، هرا دختر جئون بود و باید پیداش میکردم.... امروز جیمین رفته بود پاریس برای همین رفتم عمارتش که ببینم نشونهای از هرا میتونم پیدا کنم یا نه.... قبل از اینکه وارد عمارت بشم یکی از بادیگارد ها به اون یکی بادیگارد گفت«باید پیداش کنید چندتا بادیگارد رو بفرس تو جنگل شاید رفته اونجا» با شنیدن این حرف راهمو کج کردم و رفتم توی جنگل.... جیمین عوضی اون موقع بهم گفت اصلاً نمیدونه هرا کیه فقط دعا کن گیرت نیارم.... هوا کم، کم داشت روشن میشد ولی اصلاً نتونستم هرا رو پیدا کنم.... جنگل بزرگی بود برای همین پیدا کردنش خیلی سخت بود تصمیم گرفتم برگردم و چندتا بادیگارد بفرستم اینجا ولی یهو صدای گریه شنیدم، صدارو دنبال کردم دیدم اون فردی که داشت گریه میکرد خود هرا بود!.... پاهاش زخمی شده بود معلوم بود خیلی دوییده.... رفتم روبه روش، روی زانو هام نشستم که سرشو بالا گرفت.... تا منو دید یهو پرید توی بغلم
هرا: چرا نیومدی دنبالم؟(گریه)
تهیونگ: ببخشید که دیر اومدم
هرا: میدونی چقدر سختی کشیدم ها(گریه)
تهیونگ: میدونم ولی دیگه تموم شده
هرا: درد هاش تموم شده ولی اثرش باقی مونده!(گریه)
با حرفی که زد از بغلم جداش کردم و گفتم
تهیونگ: منظورت چیه؟
هرا: جیمین میخواست بهم دست بزنه ولی من نمیگذاشتم و اونم منو با شلاق و چیز های دیگهای کتک میزد(گریه)
تهیونگ: بلایی سرش میارم تا بفهمه چیزی که مال منه رو نباید دست بزنه(جدی و عصبانی)
با این حرفم یهو گریهاش بند اومد و با تعجب نگاهم کرد
هرا: چی؟(تعجب)
تهیونگ: چیه؟؟
هرا: من مال توعم؟(تعجب)
تهیونگ: شک داشتی؟!
هرا: تو که منو دوست نداری
نمیدونم چرا از حرفی که زد عصبانی شدم و همون موقع لبمو محکم کوبیدم به لبش.... انقدر سفت میبوسیدمش که مزه خون رو روی لبش حس کردم.... نفس کم آورده بود و با دستاش میکوبید بهم و منم ازش جدا شدم
هرا: چته دیونهای؟
تهیونگ: دیگه همچین چیزی رو نمیگی فهمیدی
هرا: من فقط حقیقت رو گفتم
تهیونگ: نکنه میخوای یه بچه برات درست کنم اون وقت دیگه همچین حرفی نمیزنی ها؟؟
(کلا میبینید هرا فقط برای تهیونگ زبون داره ولی برای کسی دیگهای لال میشه😂🤌🏻)
ادامه دارد………
حمایت فراموش نشه خوشملااااا😶🌫️🙌🏻
- ۲۴.۳k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط