💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشـــــــق....
پارت 152



مهرداد:
تازه رسیده بودم خونه به مامان اینا سلام کردم لیلی با لبخند به استقبالم اومد وگونه ام رو بوسید وباهام هم قدم شد رفتیم بالا که یهو با صدای جیغ مانندی گفت : چرا به دستت باند بستی
- دستم برید
لیلی: چرا ...
- تو چق...
محسن پشت در اتاق نیلوفر بود
- سلام ..خوبی محسن
چشاش که شده بودکاسه ای خون بد لیلی رو نگاه کرد فهمیدم یه چیزی شده
- چی شده گفتم محسن ؟
محسن : هیچی
لیلی با تمسخر گفت : آقا دوس دخترشوآورده خونه اینجا جای این کارا نیست
محسن : خفه شو لیلی زن دایی می شنوه که به خداقسم خودم خفه ات می کنم .چرا نمیگی خودت رفتی بهش گفتی
مات ومتحیر محسن رو نگاه کردم وگفتم : محسن چیکار کردی
لیلی: نیلوفرم خودشو حبس کرده
خدای من اون از صبح اینم از امشب
- چرا در رو باز نمی کنه
محسن : جوابم رو نمیده
نگاهش کردم وگفتم : احمق..
محکم زدم تو در درباز شد از همونی که می ترسیدم اتفاق افتاده بود محسن جرات نمی کرد جلو بیاد بسته خالی قرص رو نگاه کردم دستشو گرفتم نبض نداشت تنم یخ کرد ونگاش کردم صورتدمهتابی اش از همیشه سفیدتر بود
محسن : مهرداد...
دستمو رو گردنش گذاشتم هنوز گرم بود سرمو گذاشتم رو سینش قلبش نمی زد به شدت می لرزیدم
لیلی با وحشت جیغ زد
- خفه شو
نیلوفر رو بغل کردم گذاشتمش زمین
- زنگ بزن اورژانس....زنگ بزن محسن
دستامو گذاشتم رو سینش وفشردم
1
2
3
.....
خون از دستم میومد
بهش نفس دادم
1
2
3
....
- مهرداد...
انقدر این کارو تکرارکردم خودم نمی تونستم نفس بکشم محسن رو نگاه کردم پشت دریای از اشک می دیدمش
- چیکار کردی...لعنتی چیکار کردی ...
آخرین تنفس بود رو سینش پر خون دستم شده بود
1
2
3
...

بهش نفس دادم
ولی نفس نمی کشید ازش فاصله گرفتم ونگاش می کردم
محسن فریاد زدوگفت : خــــــداااا...
محسن رو نگاه کردم موهاش چنگ زدوبهم التماس می کرد..
دیدگاه ها (۵)

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق...پارت 153مهرداد:محسن با التماس گفت : یه...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق...پارت 154محسن :فربد اخم کرده بودوچیزی...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق...پارت 151نیلوفر:به چشاش نگاه می کردم محس...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق....پارت 150نیلوفر:مامان چند بار صدام زد که...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط