فریب

پارت ۱۱
(صبح)
صبح با درد زیادی بلند شدم…با یادآوری دیشب گونه هام قرمز شد دور و برم رو نگاه کردم…نامجون رو تخت خوابیده بود… یعنی واقعا با رئیس یه گروه مافیایی وارد رابطه شدم؟…جین چت شده؟…قرار بود از فرصتی که بهت دادند خوب استفاده کنی… چیشد پس؟…چرا تردید میکنی؟…تا دو روز دیگه ماموریت تمومه…اطلاعات رو بفرستم؟…باید امروز تصمیم بگیرم… لباسامو که هرکدوم گوشه ای افتاده بود رو برداشتم و پوشیدم و رفتم تو دفترم…به زور میتونستم راه برم…رو صندلی نشستم و دستامو روی پیشونیم گذاشتم…که صدای در اومد…سرمو بالا آوردم
+بفرمایید
در باز شد
-صبح بخیر هیونگ…
+صبح بخیر(خسته)
-هیونگ چرا انقدر آشفته ای؟
+دیشب تا دیر وقت کار میکردم…مشکلی پیش اومده؟
-هیونگ وقت داره تموم میشه…اطلاعات رو بفرستم؟
+نه…رئیس گفته ماموریت کنسل شده…میخوای بری برو…
-پس شما؟
+من اینجا یک کار ناتموم دارم…
-نمیشه که اگه هویتتون فاش بشه چی؟…
+مشکلی پیش نمیاد(لبخند با چشمای خسته)
-پس منم میمونم…
+اگه به خاطر منه…باید بگم من تا همیشه اینجا میمونم…و دیگه پلیس نیستم
-منم از اینجا خوشم اومده…می‌خوام همینجا بمونم…
+مطمئنی؟
-................اوهوم…….
+(لبخند)
از اتاقم رفت بیرون…ماموریت کنسل نشده بود…بهش دروغ گفتم چون خودخواهم…به خاطر نامجون این کار رو کردم… چون دوسش دارم…تو فکر بودم که با صدای در از فکر در اومدم
+بفرمایید
در باز شد
+صبح بخیر ارباب‌اااآخخخخ
داشتم بلند میشدم که دلم درد گرفت و رو صندلی افتادم… دستمو روی شکمم گذاشته بودم…نامجون سریع در رو بست و اومد سمتم…دستشو گذاشت رو شکمم و نوازشش کرد…
& متاسفم بیب…بیا بریم تو اتاق من استراحت کن..
+نه نه من خوبم…(چهره توهم رفته از درد)
&خوب نیستی…
کمر و زیر زانوهامو گرفت و بلندم کرد…دستامو دور گردنش حلقه کردم و صورتمو توی گردنش مخفی کردم…منو به اتاقش برد…خیلی آروم روی تخت گذاشت و رفت…چند دقیقه بعد با یه دمنوش برگشت…اومد لبه تخت نشست و لیوانو داد دستم…
&بیب منو ببخش…دیشب خیلی تند پیش رفتم…حس جنون بهم دست داده بود…
+ممنون…(لبخند)
&چی گفتی؟…(تعجب)
+به من خیلی خوش گذشت
&اینا رو نمیگی که من ناراحت نباشم؟
+نه دارم جدی میگم…دردشم چیزی نیست…به لذتش می ارزید
&دوست دارم(پیشونیشو بوسید)
قبل از اینکه ازم فاصله بگیره گردنشو گرفتم و سمت صورتم کشیدم…
+ولی من عاشقتم
بعدش لباشو سطحی ولی محکم بوسیدم…
&ممنون بیب…
+...(لبخند)
& راستی بیب…همکار مامور که نداری؟…
+چرا ولی اونم دیگه پلیس بودنو گذاشت کنار…میشه کاری کنید که اداره فکر کنه ما کشته شدیم؟
&چرا؟
+بتونم بدون دردسر اینجا بمونم
(نامجون ویو)
حالا که مطمئن شدم به خاطر من مامور مخفی بودنو گذاشته کنار خیلی خوشحال بودم…
&یعنی واقعا تصمیم گرفتی اینجا بمونی؟
+واضح تر از این باید میگفتم؟
&ممنونم جینییییی(ذوق)
+خواهش می کنم…
(تهیونگ ویو)
امروز جین خیلی آشفته بود…انگار از س.کس برگشته بود…لباش پف کرده بود و صداش گرفته بود…امیدوارم خوب باشه…داشتم میرفتم سمت اتاقم…که به یه نفر خوردم
×دوباره تو…نمیتونی چشماتو باز کنی احمق؟… ازت متنفرم(داد)
-حالا منم ازت خوشم نمیاد و برام مهم نیست که ازم متنفری(ریلکس)
داشتم میرفتم که صدای مزخرفش بلند شد
×همونجا بایست(داد)
اومد جلوم وایساد و با نفرت تو چشمام نگاه کرد…یه پوزخند زد و گفت
×که اینطور…مامور کیم؟فامیلت اینه؟
داشتم با خودم فکر میکردم که از کجا فهمیده…که کارت هویتمو نشونم داد
×اینو جا گذاشتی مامور کیم
آب دهنمو قورت دادم…تفنگشو در آورد و رو سرم گذاشت…
×حرکت کن…
راه افتادم به سمت اتاق ارباب…توی راه برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که هولم داد…رسیدم دم در…در رو با شتاب باز کرد و جوری هولم داد که خوردم زمین…
&چیکار می‌کنی کوک؟…صد بار بهت گفتم در بزن
داشتم بلند میشدم که دیدم جین هیونگ رو تخت دراز کشیده و از خجالت سرخ شده…چرا باید جین تو اتاق ارباب و رو تختش دراز کشیده باشه…نکنه…باهم تو رابطه هستند؟…
×ببخشید برادر ولی مامورا خیلی پرو شدند که به عنوان دست چپ ارباب نفوذ می‌کنند اینجا مگه نه…کیم تهیونگ؟
-....
×یالا حرف بزن
&کوک این قضیه قبلاً حل شده…تهیونگ برادرم رو ببخش اون در جریان نبود…میتونی توی رقابت به برادرم چیزهایی یاد بدی؟
×چیییییی؟…برادر دارید شوخی میکنید؟…
&نه کاملا جدی آن
از رو زمین بلند شدم و صاف وایسادم
-باعث افتخاره…
×اه گندش بزنن(زیر لب)
دیدگاه ها (۰)

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

dark love

........//برده ی زیبا//.......

the first lie

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط