پارت ۵۱:حقیقت تاریک

پارت ۵۱:حقیقت تاریک
(یونگ شی)
به صفحه ی شطرنج روبه روم خیره شدم. شطرنجی که به طور اختصاصی برای تولد ۱۸ سالگی سولار آماده کرده بودم. سولار انتخاب کرده بود ملکه باشه، ولی من چی؟ مثل یه ترسو عقب کشیدم.
از روزی که این حقیقت تلخ رو فهمیدم نتونستم با سولار همون عمو یونگ شی سابق باشم. ۸ سال گذشت و من روز به روز شکسته تر شدم. عموی خودخواه ات رو می بخشی آهو کوچولو؟
ذهنم بازگشتی زد به ۸ سال پیش. شب تولد تهیونگ و ماجرای زندگی سولار.
لحظه ای که پدر خواست تنها باهام صحبت کنه، هیچ فکر نمیکردم بحث مورد نظرش گذشته سولار باشه.
خانواده ی ما در سال های گذشته شاید حدود شصت سال پیش با خانواده ی چوی صمیمی بودن. روزی یکی از چوی ها به اسم چوی کانگ شراکت رو به هم میزنه و خیانت میکنه. پدربزرگم اول بهش فرصت بخشش میده، ولی اون بی رحمانه به کاری که کرده اعتراف میکنه.
اجداد ما روی کلمه ی خانواده خیلی حساسه. من هم اینطور بزرگ شدم. برای همین هم بود که وقتی فهمیدم سولار در واقع کیم سولار نیست جا زدم. بی رحم شدم. درسته که اون از پرورشگاه گرفته شده، ولی هیچ وقت هیچ کس به دنبال این نرفت که سولار واقعا مال کدوم خانواده ست. تا اینکه پدرم دست به کار شد.
اون دید که سولار هیچ شباهتی به پدر و مادرش نداره. رفت و تحقیق کرد، تا اینکه فهمید اون کیم سولار نیست. چوی سولاره! نه در واقع سولار درست نیست، باید گفت چوی ملوری. آخرین فرزند چوی هوشیک و هونگ لیا.
برای همین بود که سولار هیچ ارثی نبرد. برای همین بود که زندگیش به خاک سیاه نشست. و من بارها به خودم لعنت فرستادم که چطور تونستم اینقدر بی رحم باشم. این تربیت من بود و کارهام کنترل شده. کیم ها فقط ترسو بودن و چوی ها شجاع و قوی. برای همین هم بود که پدربزرگم چوی کانگ رو نادیده گرفت. چون ترسید که اگه اعلام جنگ کنه، خودش اولین نفر کشته بشه. ترس، ذات واقعی خاندان کیمه.
~~~~~~~~~~
بی صدا و بی حرکت بلند شدم و به سمت حیاط رفتم. دکتر گفته بود برای جلوگیری از بیماری بهتره قدم بزنم.
پیر شدم و هنوز کلی کار برای انجام دادن دارم. تهیونگ رفته آمریکا تا شعبه ی کاپارا رو اونجا قدرتمند کنه. اما انگار فقط این منم که میدونم برای سولار رفته، و این باعث میشه فکر کنم شاید اون کمی شجاع باشه.
عمارت کیم خلوت تر از همیشه بود. چندماه بود که از تهیونگ خبری نداشتم. لارا و ماری رابطه شون تقریبا بهتر شده بود. لارا موفق شد از زبون ماری بکشه بیرون که چرا اینقدر از سولار متنفره. هرچند که اون نفرت توی این پنج سالی که سولار نبود، به تمامی پاک شد.
در واقع سولار باعث مرگ بچه ی واقعی ماری شده. چطوری اش رو نمیدونم ولی فهمیدم که زمانی ماری یه پسر بچه باردار بوده و سولار به خاطر اذیت هاش باعث نابودی اش شده. البته که اون موقع ۱۸ سالش بود، ولی مسائلی هم بین نوجوان ها بوده که باعث فشار روحی روی ماری و در نهایت سقط بچه شده.
خلاصه که توی نبود سولار، نفرت ها همه به کلی پاک شد. ولی انگار این سولار بود که حالا نفرت داشت!
لارا این اواخر زیاد به دیدن مادر و پدرش میره. چون خونه ی اونا بیرون شهره لارا زیاد میمونه. اول خواستم براشون توی همین سئول یه خونه اجاره کنم، ولی گفتن که با هوای شهر ارتباط خوبی ندارن.
برای من پیر هم خوبه از هوای شهر و شرکت دوری کنم. ولی حیف که نمیتونم. انگار با یه زنجیر نامرئی به این زندگی وصل شدم.
انگار که این تقدیر من بود.
انگار که این دنیا واقعا کوتاه بود و من، پر بودم از تاسف.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۵۰:جشن به یاد ماندنی(تهیونگ)وقتی شنیدم سولار خانواده ی ...

پارت ۴۹:عتیقه فروشی، محل یادآوری خاطرات کودکی(Rose)عتیقه فرو...

19**part---ها یون کیول، بعد از اون همه حرف‌های گنگ و مرموز، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط