..عشق تلخ.
..عشق تلخ.
داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار هکری ام رفتم به کافه همیشگی درسته من کیم تهیونگ ۲۹ ساله یه هکر واردی بودم کسی نمی دونسته که چه بیماری دارم اون روز اولی روز بود عشق تلخ شیرنم رو دیدم بزار قشنگ تر بگم وقتی رفتم کافه مورد علاقه ام برای کارهای هکری انجام بدم اولش سفارش یه قهو تلخ رو دادم بعد نشستم شروع کردم به مرور کردن کتاب و از اون طرف با لب تاپ کار میکردم که یک دختری همون عشق تلخ شیرنم وارد کافه میشه و اونجا بود قلبم تندتر تپیده براش محو زیبایش شدم چشمای تیله ی مشکلی اش ، دماغ گردالی اش ، لب ها باریک اش به سرخی میزد ، رنگ پوست شیری اش موهای که دورش ریخته به رنگ مشکی تاریکی بود ، خال زیر لب اش ، زیبایش نمیشده توصیف کرده اون زمام یه بلوز پشمی سفید به تن داشت با شلوار بگ مشکی و یه کیف مشکی بر دوشش با یه شالگردن اونجا بود که یه حسی درونم کفتم اون مال منه برای من نفهمیدم تا کی زل زدم بهش تا اینکه دیدن سفارش رو گرفته رفت بیرون از کافه منم با خونسردی دنبالش رفتم زیر نظرش گرفتم در مسیر وقتی فهمیدم که خونه دختره کجاست از دنبال کردنش دست برداشتم ..
رفتم خونه ام مشغول هک کردن وسایل های آندروید شدم همینجوری هک میکردم حتی به خصوص گوشیش تا بتونم بفهمه ام دقیقا کیه اسمش چی اونجا بود فهمیدم اسمش جئون لیا هست همینجوری ادامه دادم با چه کسایی در ارتباط هست وقتی فهمیدم زیاد با کسی در ارتباط نیست که فردا دوباره رفتم سمت خونه اش آروم آروم تعقیب اش میکردم که دیدم میخواد سوار واحد بشه پس سریع رفتم تو واحد شدم چشم هام رو دنبال عشق تلخ شیرینم گشتم تا پیداش کنم ولی انقدر شلوغ بود که به سختی پیداش کردم منتظر موندم که کی پیاده میشه تا هم زمان با عشق تلخ شیرنم پیاد بشم برای همین منتظر موندم ساعت ها که دیدم پیاد شده منم افتادم دنبال اش تعقیب کردنه اش شدم که دیدم داره میره سمت کتابخانه وقتی واردش منم به بهانه کتاب خریدن سعی میکردم نزدیک عشق تلخ شیرینم باشم تا به تونم بشنوم درباره چی صبحت میکنه بعد از زمان ها ساعت ها صاحب کتابخانه یه خانم بود به نام لیورا و دوست صمیمی لیا بود داشتن همینجوری از هم احوال پرسی میکردن که لیورا برگشت پرسید با آون آقا نسبتی داری بعد دخترک یه نگاهی به تهیونگ کرد چشمای نافذ کشیده مرموز سرد زیباست سریه سرش رو برگردون گفت نه چطور به این نتیجه رسیدی لیورا با لحن مهربانی گفت آخ داره یه طوری نگات میکنه خیلی مشکوکه برای همین ازت پرسیدم دخترک داستان گفت نه بابا اشتباه میکنی ولی بازم لیورا گفت مواظب باش حس خوبی بهش ندارم دخترک گفت باشه با قدم قوی آرام از کتابخانه خارج شده اینجا بود که من تمام مدت صحبت هاشون شنیدمو با آرامش تعقیب اش کردم هرجایی میرفت دنبالش میرفتم تا اینکه زمان سریع گذشته که دخترک داستان حس کرده بود دوستش راست میگه چرا احساس میکرد یکی دنبالش سرش رو برگردون دید همون مرده تو کتابخانست بعد قدم هاشو تند کرد دوباره برگشت دید مرد داره بهش میرسه برای همین با تمام قدرت دوید تا اینکه به خونه اش رسید در رو قفل کرده که تهیونگ با مشت هاش در خونش میکوبید که صدای بمِ اش لحن دستوری میگفت بهش 《 اگه جونتو دوست داری بهتره در رو باز کنی دارلینگ کوچولو 》
دخترک از ترس لنکت گرفته بود هل شده بود از استرس گفت 《 بهتره گمشی وگرنه به پلیس زنگ میزنم 》که تهیونگ با لحن آرام اش سرد اش گفت《 عزیزم بهتره این کارو نکنی وگرنه قول نمیدم اتفاقای خوبی بیوفته》 دخترک با لحن محکم گفت 《 تو یک روانی اشغالی 》 تهیونگ به لحن مرموز گفت 《 عزیزم بهتره در رو باز کنی ؛》
دخترک دوباره لب باز میکنه میگه 《 از من چی میخوای ؟؛》
تهیونگ با لحن سرد اش لب میزند 《 من خودتو میخوام دارلینگ کوچولو؛》 بعد از حرفش با مشت کوبید به در که ترس دخترک هر لحظه بیشتر میشده که گفت 《 انقدر به در مشت نزن روانی؛》
تهیونگ دوباره لب میزنه 《 در رو باز کن تا اینکار نکنم ؛》
دخترک دوباره با جرعت لب میزنن ؛{ باز نمیکنم الانم زنگ میزنم به پلیس }
سریع گوشیشو برمیدار زنگ میزنه به پلیس ولی هرکاری میکرد آتن نمی داد واقعن تعجب کرد بود که تهیونگ اون طرف در با پوزخند گفت :《 تماس گرفتی عزیزم؟》
دخترک با عصبانیت گفت؛{ چرا آتن نمیده ؟}
!چیکار کردی ؟}
تهیونگ با همون پوزخند از پشت در گفت ؛{ فقط یه کوچولو هک کردم ؛}
دوباره شروع کرد به مشت زدن به در که یهو در رو شکسته و اونجا بود دخترک از ترس خواست فرار کنه از در پشتی بره که تهیونگ موهاشو سریع میگیره میگه بغل گوشش ؛{ عزیزم کجا؟ من تازه پیدات کردم الانم نمیزارم بری "}
دخترک داشت تقلا میکرد فرار کنه جیغ ...[ادامه دارد ]
داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار هکری ام رفتم به کافه همیشگی درسته من کیم تهیونگ ۲۹ ساله یه هکر واردی بودم کسی نمی دونسته که چه بیماری دارم اون روز اولی روز بود عشق تلخ شیرنم رو دیدم بزار قشنگ تر بگم وقتی رفتم کافه مورد علاقه ام برای کارهای هکری انجام بدم اولش سفارش یه قهو تلخ رو دادم بعد نشستم شروع کردم به مرور کردن کتاب و از اون طرف با لب تاپ کار میکردم که یک دختری همون عشق تلخ شیرنم وارد کافه میشه و اونجا بود قلبم تندتر تپیده براش محو زیبایش شدم چشمای تیله ی مشکلی اش ، دماغ گردالی اش ، لب ها باریک اش به سرخی میزد ، رنگ پوست شیری اش موهای که دورش ریخته به رنگ مشکی تاریکی بود ، خال زیر لب اش ، زیبایش نمیشده توصیف کرده اون زمام یه بلوز پشمی سفید به تن داشت با شلوار بگ مشکی و یه کیف مشکی بر دوشش با یه شالگردن اونجا بود که یه حسی درونم کفتم اون مال منه برای من نفهمیدم تا کی زل زدم بهش تا اینکه دیدن سفارش رو گرفته رفت بیرون از کافه منم با خونسردی دنبالش رفتم زیر نظرش گرفتم در مسیر وقتی فهمیدم که خونه دختره کجاست از دنبال کردنش دست برداشتم ..
رفتم خونه ام مشغول هک کردن وسایل های آندروید شدم همینجوری هک میکردم حتی به خصوص گوشیش تا بتونم بفهمه ام دقیقا کیه اسمش چی اونجا بود فهمیدم اسمش جئون لیا هست همینجوری ادامه دادم با چه کسایی در ارتباط هست وقتی فهمیدم زیاد با کسی در ارتباط نیست که فردا دوباره رفتم سمت خونه اش آروم آروم تعقیب اش میکردم که دیدم میخواد سوار واحد بشه پس سریع رفتم تو واحد شدم چشم هام رو دنبال عشق تلخ شیرینم گشتم تا پیداش کنم ولی انقدر شلوغ بود که به سختی پیداش کردم منتظر موندم که کی پیاده میشه تا هم زمان با عشق تلخ شیرنم پیاد بشم برای همین منتظر موندم ساعت ها که دیدم پیاد شده منم افتادم دنبال اش تعقیب کردنه اش شدم که دیدم داره میره سمت کتابخانه وقتی واردش منم به بهانه کتاب خریدن سعی میکردم نزدیک عشق تلخ شیرینم باشم تا به تونم بشنوم درباره چی صبحت میکنه بعد از زمان ها ساعت ها صاحب کتابخانه یه خانم بود به نام لیورا و دوست صمیمی لیا بود داشتن همینجوری از هم احوال پرسی میکردن که لیورا برگشت پرسید با آون آقا نسبتی داری بعد دخترک یه نگاهی به تهیونگ کرد چشمای نافذ کشیده مرموز سرد زیباست سریه سرش رو برگردون گفت نه چطور به این نتیجه رسیدی لیورا با لحن مهربانی گفت آخ داره یه طوری نگات میکنه خیلی مشکوکه برای همین ازت پرسیدم دخترک داستان گفت نه بابا اشتباه میکنی ولی بازم لیورا گفت مواظب باش حس خوبی بهش ندارم دخترک گفت باشه با قدم قوی آرام از کتابخانه خارج شده اینجا بود که من تمام مدت صحبت هاشون شنیدمو با آرامش تعقیب اش کردم هرجایی میرفت دنبالش میرفتم تا اینکه زمان سریع گذشته که دخترک داستان حس کرده بود دوستش راست میگه چرا احساس میکرد یکی دنبالش سرش رو برگردون دید همون مرده تو کتابخانست بعد قدم هاشو تند کرد دوباره برگشت دید مرد داره بهش میرسه برای همین با تمام قدرت دوید تا اینکه به خونه اش رسید در رو قفل کرده که تهیونگ با مشت هاش در خونش میکوبید که صدای بمِ اش لحن دستوری میگفت بهش 《 اگه جونتو دوست داری بهتره در رو باز کنی دارلینگ کوچولو 》
دخترک از ترس لنکت گرفته بود هل شده بود از استرس گفت 《 بهتره گمشی وگرنه به پلیس زنگ میزنم 》که تهیونگ با لحن آرام اش سرد اش گفت《 عزیزم بهتره این کارو نکنی وگرنه قول نمیدم اتفاقای خوبی بیوفته》 دخترک با لحن محکم گفت 《 تو یک روانی اشغالی 》 تهیونگ به لحن مرموز گفت 《 عزیزم بهتره در رو باز کنی ؛》
دخترک دوباره لب باز میکنه میگه 《 از من چی میخوای ؟؛》
تهیونگ با لحن سرد اش لب میزند 《 من خودتو میخوام دارلینگ کوچولو؛》 بعد از حرفش با مشت کوبید به در که ترس دخترک هر لحظه بیشتر میشده که گفت 《 انقدر به در مشت نزن روانی؛》
تهیونگ دوباره لب میزنه 《 در رو باز کن تا اینکار نکنم ؛》
دخترک دوباره با جرعت لب میزنن ؛{ باز نمیکنم الانم زنگ میزنم به پلیس }
سریع گوشیشو برمیدار زنگ میزنه به پلیس ولی هرکاری میکرد آتن نمی داد واقعن تعجب کرد بود که تهیونگ اون طرف در با پوزخند گفت :《 تماس گرفتی عزیزم؟》
دخترک با عصبانیت گفت؛{ چرا آتن نمیده ؟}
!چیکار کردی ؟}
تهیونگ با همون پوزخند از پشت در گفت ؛{ فقط یه کوچولو هک کردم ؛}
دوباره شروع کرد به مشت زدن به در که یهو در رو شکسته و اونجا بود دخترک از ترس خواست فرار کنه از در پشتی بره که تهیونگ موهاشو سریع میگیره میگه بغل گوشش ؛{ عزیزم کجا؟ من تازه پیدات کردم الانم نمیزارم بری "}
دخترک داشت تقلا میکرد فرار کنه جیغ ...[ادامه دارد ]
- ۱.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط