مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را

مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی دربارۀ زندگی صحبت کردند. صحبت به وجود خدا رسید. مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم، زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس. صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت. سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است، آن کوهها آگاهی پروردگارند و آوای انسان، سرنوشت او. آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هر کاری که می کنیم به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با ...

#داستان_شب.. مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد....

مردی، در حال پیاده روی در یکی از دره های کوهستان پیرنه به چو...

✅ ✔ دنیا مانندِ پژواک اعمال و خواستهای ماست .اگر به جها...

نامه آقای فرید صلواتی به آقای حداد عادلجناب آقای دکتر حدادعا...

علی را وصف در باور نیایدزبان هرگز ز وصفش بر نیایدعلی تر کیبی...

روزی حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و سلم) رو به اصحاب و یا...

آخرین وداع شهید مدافع حرم #ابوالفضل_راه_چمنی قبل از اعزام به سوریه

روزی پیامبر صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودندزمانی بر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط