روزی مجنون از میان سجاده مرد نمازگزاری عبور کرد.

روزی مجنون از میان سجاده مرد نمازگزاری عبور کرد.

مرد گفت: هی!

مگر نمی بینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم؟

مجنون گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!
دیدگاه ها (-۱۷)

....تک پارتی از یونگی....

پارت ۱۹ #پشت غرورتاِما هنوز کنار لیام ایستاده بود.صدای اون م...

بسم الله الرحمن الرحیم ‌حکایت شیطان و کهن‌ الگوهایش :روزی شی...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو لیلی ___نمیدونم چق...

سایه ای در راهرو های نقره ای

#یا_علی جان... ❤️#نام تو که می‌آید، #دل آرام می‌گیرد؛#انگار ...

قسمت ۷

پارت ۷ویو ات + خب جیمین چیکارم داشتی × راستش ات ........- خب...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط