برگشتــــ گفت:

برگشتــــ گفت:
پیر شوے مادر!
.
با خودم گفتم:
بد هــم نمی گوید ...
.
پـــیر شوم ,
.
آلزایمـــر بگیرم ,
.
از کنار کوچـــه تان که رد می شوم ,
چشمم به پنجــره اتاقتــــ نیفتد…
.
دلـــم هزار راه نرود ,
.
پیر شـــوم ,
آلزایمـــر بگیرم ... و هیچ وقتـــ یادم نیفتد که طعم آخـــرین بوسه ات چقدر روی دلم سنگــینی می کند!
دیدگاه ها (۲)

ﮐـــﺪﺍﻡ ﻋـــﻼﺋــﻢ ﺣــﯿﺎﺗــﯽﮐـﺪﺍﻡ ﺳــﻄﺢِ ﻫــُﺸـــﯿﺎﺭﯼ؟ !ﺁﻗـــ...

✖ خــــــــــــدایــــــا ✖ اگـــ...

تو رفتیو اینها می مانند تا ابدیک آهیک بغض لعنتیو یک سوال بی ...

روزی که با هم عکس گرفتیمنمی‌دانستیمکدام‌ یک از ما، آن رابا چ...

موسیقی

«دنیا خیلی بی‌رحمه بابا… آدم‌ها برای رفتن آماده می‌شن، اما م...

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط