به دریا شِکوِه بردم از شب ِدشــت

به دریا شِکوِه بردم از شب ِدشــت
وز این عمـری که تلـخ تلـخ بگـذشت

به هر موجی که می‌گفتم غـم خویش ،
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت...

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

بجز تحقیر در تقدیر این دنیا نمی‌بینمبجز اندوه در انبوهِ آدم‌...

🍒🍃چیست دریا؟چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشین آرزوی پا ...

جاده بی راهه

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۳از آن شب، همه چیز عوض شد.روزها، لیسا همان محافظ سرد بو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط