به دریا شکوه بردم از شب دشت

به دریا شِکوِه بردم از شب ِدشــت
وز این عمـری که تلـخ تلـخ بگـذشت

به هر موجی که می‌گفتم غـم خویش ،
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت...

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

مپرس از من چرا در پیله مهر تو محبوسم که عشق از پیله های مرده...

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافاتمشکن دل کس را که در این خانه...

شاهکاری هست هر صنعتگری را در جهانشاهکار آفرینش خلقت زیبای تس...

زهر است عطای خلق ، هرچند دوا باشدحاجت ز که میخواهی ، جایی که...

شب و ساحلصخره ای و مردی تنها به راهمانده در نظرش هنوزجای پای...

پارت چهاردهم - قاتل عاشق من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط