سنگيني نگاهي رو روي خودم حس

سنگيني نگاهي رو روي خودم حس
کردم. سرمو چرخوندم و به اطراف نگاهی انداختم ولي نگاهي رو متوجه خودم ندیدم
يکي از گارسونا از اشپزخونه بیرون اومد و سيني قهوه رو سمتم گرفت و گفت الا مشتری میز ۳۲میخواد تو قهوه شو
ببري. ابرومو بالا انداختم و گفتم من؟ مطميني؟
مطمین گفت اره.. خودش گفت...
متعجب چشمامو باريك كردم و قهوه رو ازش گرفتم و رفتم سمت میز ۳۲
من اشناهاي خيلي کمي داشتم..
در واقع میشد گفت هیچ فامیلی برام نمونده و به خاطر مشغله هام تقریبا دوست جديدي ندارم..
دیدگاه ها (۲)

رمان تهیونگ

فیک

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_2ویو میرانور خورشید از لا...

🌹 My Dream 🌹Part ²²ایزابل 🌹 یونگی...یونگی...یونگی...یونگی بل...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

مافیای من

پارت ۳ ویو ا.ت با حس سرمای شدیدی از خواب بلند شدم چند لحظه ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط