بانو...!

#هیونجین
#استری_کیدز

ماه و ستارگان اسمان شب را زیباتر از همیشه نشان میداد.
موسیقی ارام مهمانی در همه شنیده میشد . نسیم ملایم بهاری موهای موج دار دختر را به ارامی تکان میداد.
بوی خوش گل ها در باغ کنار قصر پیچیده بود. دخترک جوان قدم زدن در هوای بهاری و در کنار قصر بودن را به بودن در کنار کسانی که برای او غریبه هایی بودند ترجیح میداد.
دختر خسته شده بود دوست داشت امشب را در رخت خوابش با خواندن یه کتاب خوب سپری کند.
در افکارش غرق شده بود که صدای قدم های شخصی رشته افکارش را پاره کرد.
سرش را چرخاند و با مردی جوان روبرو شد. چهره اش انگار اثری هنری بود موهای سیاه مرد بر صورتش خودنمایی میکرد. پیراهن سفیدش به درستی روی بدن ورزیده مرد جا خوش کرده بود.
مرد جوان حتما جز مهمان های قصر سلطنتی بود.
لبخندی محو زد و صدای موسیقی ملایم را با صدای زیبای خودش ترکیب کرد.
- دوشیزه.. چرا توی سالن اصلی قصر نیستید. اینجا چه کار میکنید..
دختر با لحنی اروم شروع به حرف زدن کرد : من با شما و بقیه فرق دارم که بخوام کنار بقیه باشم من به اینجا تعلق ندارم..
مرد چشمان قهوه ای رنگ خود را به چشمان دختر دوخت.
و به پهنای صورت دختر چشمک زد .
- شما به من تعلق دارید بانو...
دیدگاه ها (۳)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

رمان تاجی از سوءتفاهم

جنگل نفرین شده پارت ۲

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 21چند روز از ورود چویا و سلیا به...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

part 1

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط