پیشانی ات را به پیشانی ام بچسبان ...

پیشانی ات را به پیشانی ام بچسبان ...
و در چشمهایم خیره شو ...

خسته ام از سکوت ،
این بار می خواهم دوست داشتنت را
روی لب هایت فریاد بکشم ...
دیدگاه ها (۳)

‏قاضی:تو السالوادور چیکار میکردی؟چگوارا:آفتاب میگرفتم-پس چرا...

برای دل بستنباید دلت را به دلش گره بزنییکی زیر...یکی رو...ما...

‏دلبری کردن همیشه کار انسانها که نیستگاه گاهی استکانی چای هم...

برای کسی که دست های پدرش میلرزد دیگرزلزله ترسناک نیست ...

وقتی دلم با چشم هایت آشنا می شدمشتش چه زیبا پیش تو هر لحظه و...

سناریو: وقتی اعضای بلک‌پینک سر ات داد می‌زننجیسو:با اخم می‌گ...

#دلنوشته دختری که در اوج خواستن رهایش کردی#درخواستیدیگر توان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط