دلم پر میزند هردم بسویت یار پنهانی

دلم پر میزند هردم بسویت یار پنهانی
لبی وا کن تو ای غنچه که باغی را بخندانی

چو پروانه به دور شمع می چرخد دل تنگم
تنم در آتش دل آنچنان سوزد که می دانی

غمی دارم از آن دلبر که دارد در دلم خانه
سراغ گنج می گیرد از این ویرانه قربانی

چو آتشگاه زرتشت سینه ای دارم پراز آتش
که از آن می فروزد شعله ها مستانه تابانی

به دل دارم مهی تابنده و دردانه ای زیبا
که باشد نور جان و محور دلهای نورانی

خوشاشمعی که اشکش را برای خویش میریزد
به پیش خلق من هرگز نمیگریم به آسانی
دیدگاه ها (۱)

برایش نوشتم:" زیر نور این آباژوردر ازدحام این قرص خواب های ل...

هیچ کس اندازه یِ من رویِ تو حَسّاس نیستهرچه میخواهی بِگو: ای...

به سرم زد یک شب ناشناس امتحانش کنمبازیِ خطرناکی بود اما به ر...

اشتبـاه اول بهش اعتمـــاد کَردَماشتبــــاه دوم عاشقــــــش ش...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط