امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟒
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
صبح وقتی آیلین بیدار شد، چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست.
سقف بلند سفید، پردههای ضخیم خاکستری و اتاقی که زیادی بزرگ بود، یادآوری کرد که هنوز در عمارت جونکوک است.
چند لحظه همانطور روی تخت دراز کشید و به سقف خیره ماند.
دیشب تقریباً تا صبح خوابش نبرده بود.
صدای تیراندازی، زخم خونآلود جونکوک، حرفهایی که درباره مرگ زده بودند… همهاش مدام در ذهنش تکرار میشد.
و بدتر از همه، آن جمله آخر.
«تا وقتی اینجایی… کسی اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
آیلین نفس عمیقی کشید و از تخت بلند شد.
کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد. حیاط بزرگ عمارت زیر نور کمرنگ صبح دیده میشد. چند مرد کتمشکی هنوز اطراف قدم میزدند.
این خانه بیشتر شبیه یک قلعه بود تا یک خانه معمولی.
آیلین زیر لب گفت:
«عالیه… زندان لوکس.»
همان لحظه در اتاق زده شد.
آیلین اخم کرد.
«بله؟»
در باز شد و زنی حدوداً سیوچند ساله وارد شد. لباس ساده و مرتب پوشیده بود.
«صبح بخیر. من هانا هستم.»
آیلین متعجب نگاهش کرد.
«تو کی هستی؟»
زن لبخند کوچکی زد.
«کارهای خانه را انجام میدهم.»
بعد سینی صبحانهای را روی میز کنار پنجره گذاشت.
«رئیس گفته حتماً صبحانه بخورید.»
آیلین پوزخند زد.
«رئیس؟»
هانا با آرامش جواب داد:
«آقای جئون.»
اسم رسمی جونگ کوک عجیب روی گوش آیلین نشست.
او روی صندلی نشست اما هنوز چیزی نخورده بود.
«اون کجاست؟»
«از صبح زود بیرون رفت.»
آیلین اخم کرد.
«دوباره تیراندازی؟»
هانا لحظهای مکث کرد، بعد خیلی محتاط گفت:
«بهتر است زیاد درباره کارهای ایشان سؤال نکنید.»
این جمله را دیروز هم شنیده بود.
انگار همه در این خانه یک قانون مشترک داشتند: سؤال نپرس.
بعد از چند دقیقه هانا از اتاق رفت و آیلین تنها ماند.
او چند لقمه از صبحانه خورد اما اشتهای واقعی نداشت.
ذهنش مدام سمت جونکوک میرفت.
آن مرد برایش مثل یک معما شده بود.
گاهی سرد و بیرحم.
گاهی… عجیب محافظ.
حدود ظهر بود که صدای چند ماشین در حیاط پیچید.
آیلین ناخودآگاه از پنجره نگاه کرد.
سه ماشین سیاه وارد حیاط شدند.
چند مرد سریع پیاده شدند.
و بعد جونکوک.
کت مشکی پوشیده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود. حتی از فاصله دور هم میشد فهمید حالوهوایش خوب نیست.
او با قدمهای سریع وارد عمارت شد.
چند دقیقه بعد صدای مردها از طبقه پایین شنیده میشد. بحثشان آرام نبود.
آیلین سعی کرد بیتفاوت بماند.
اما کنجکاوی بالاخره برنده شد.
آرام از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد.
وقتی به نیمه پلهها رسید، صدای جونکوک واضحتر شد.
«گفتم پیداش کنید.»
یکی از مردها گفت:
«ردش رو گم کردیم رئیس.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای محکم چیزی روی میز خورد.
آیلین از جا پرید.
جونکوک با عصبانیت گفت:
«اون نمیتونه غیب بشه.»
«شاید شهر رو ترک کرده—»
«نه.»
صدای جونکوک پایین و خطرناک شد.
«اون برمیگرده.»
آیلین ناخواسته یک قدم جلو رفت و کف پله صدا داد.
همه سرها به سمتش چرخید.
چند مرد فوراً ساکت شدند.
چشمهای جونکوک مستقیم روی او قفل شد.
«گفتم از اتاقت بیرون نیا.»
آیلین دستهایش را در هم قفل کرد.
«فقط میخواستم آب بردارم.»
جونکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
انگار میدانست دروغ میگوید.
بعد به مردها گفت:
«برید بیرون.»
آنها سریع اتاق را ترک کردند.
چند لحظه بعد فقط آیلین و جونکوک در سالن بزرگ ماندند.
آیلین پایین آمد و کنار پلهها ایستاد
«کی رو دنبال میکنید؟»
جونکوک آه کوتاهی کشید.
«کنجکاوی دوباره.»
«وقتی وسطش گیر افتادم حق دارم بدونم.»
جونکوک به آرامی به سمتش آمد.
قدمهایش آرام بود اما فضای اطرافش سنگین میشد.
وقتی مقابل آیلین ایستاد، خیلی آرام گفت:
«یه نفر از گذشتهم.»
«دشمن؟»
چشمهای جونکوک لحظهای تاریک شد.
«بدتر.»
آیلین ابرو بالا برد.
«بدتر از دشمن چی هست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونکوک خیلی کوتاه گفت:
«یه اشتباه.»
آیلین کاملاً نفهمید منظورش چیست، اما حس بدی در دلش نشست.
قبل از اینکه چیزی بپرسد، جونکوک نگاهش را از او گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.
«ناهار خوردی؟»
تغییر ناگهانی موضوع عجیب بود.
آیلین گفت:
«نه.»
جونکوک بدون نگاه کردن گفت:
«بخور.»
آیلین دست به سینه ایستاد.
«تو همیشه اینقدر دستور میدی؟»
جونکوک برگشت سمتش.
چند قدم جلو آمد تا جایی که فقط یک قدم فاصله داشتند.
«تو همیشه اینقدر لجبازی میکنی؟»
آیلین خواست جواب بدهد، اما ناگهان متوجه شد چقدر نزدیک ایستادهاند.
قلبش تندتر زد.
ادامه کامنت ...
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟒
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
صبح وقتی آیلین بیدار شد، چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست.
سقف بلند سفید، پردههای ضخیم خاکستری و اتاقی که زیادی بزرگ بود، یادآوری کرد که هنوز در عمارت جونکوک است.
چند لحظه همانطور روی تخت دراز کشید و به سقف خیره ماند.
دیشب تقریباً تا صبح خوابش نبرده بود.
صدای تیراندازی، زخم خونآلود جونکوک، حرفهایی که درباره مرگ زده بودند… همهاش مدام در ذهنش تکرار میشد.
و بدتر از همه، آن جمله آخر.
«تا وقتی اینجایی… کسی اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
آیلین نفس عمیقی کشید و از تخت بلند شد.
کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد. حیاط بزرگ عمارت زیر نور کمرنگ صبح دیده میشد. چند مرد کتمشکی هنوز اطراف قدم میزدند.
این خانه بیشتر شبیه یک قلعه بود تا یک خانه معمولی.
آیلین زیر لب گفت:
«عالیه… زندان لوکس.»
همان لحظه در اتاق زده شد.
آیلین اخم کرد.
«بله؟»
در باز شد و زنی حدوداً سیوچند ساله وارد شد. لباس ساده و مرتب پوشیده بود.
«صبح بخیر. من هانا هستم.»
آیلین متعجب نگاهش کرد.
«تو کی هستی؟»
زن لبخند کوچکی زد.
«کارهای خانه را انجام میدهم.»
بعد سینی صبحانهای را روی میز کنار پنجره گذاشت.
«رئیس گفته حتماً صبحانه بخورید.»
آیلین پوزخند زد.
«رئیس؟»
هانا با آرامش جواب داد:
«آقای جئون.»
اسم رسمی جونگ کوک عجیب روی گوش آیلین نشست.
او روی صندلی نشست اما هنوز چیزی نخورده بود.
«اون کجاست؟»
«از صبح زود بیرون رفت.»
آیلین اخم کرد.
«دوباره تیراندازی؟»
هانا لحظهای مکث کرد، بعد خیلی محتاط گفت:
«بهتر است زیاد درباره کارهای ایشان سؤال نکنید.»
این جمله را دیروز هم شنیده بود.
انگار همه در این خانه یک قانون مشترک داشتند: سؤال نپرس.
بعد از چند دقیقه هانا از اتاق رفت و آیلین تنها ماند.
او چند لقمه از صبحانه خورد اما اشتهای واقعی نداشت.
ذهنش مدام سمت جونکوک میرفت.
آن مرد برایش مثل یک معما شده بود.
گاهی سرد و بیرحم.
گاهی… عجیب محافظ.
حدود ظهر بود که صدای چند ماشین در حیاط پیچید.
آیلین ناخودآگاه از پنجره نگاه کرد.
سه ماشین سیاه وارد حیاط شدند.
چند مرد سریع پیاده شدند.
و بعد جونکوک.
کت مشکی پوشیده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود. حتی از فاصله دور هم میشد فهمید حالوهوایش خوب نیست.
او با قدمهای سریع وارد عمارت شد.
چند دقیقه بعد صدای مردها از طبقه پایین شنیده میشد. بحثشان آرام نبود.
آیلین سعی کرد بیتفاوت بماند.
اما کنجکاوی بالاخره برنده شد.
آرام از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد.
وقتی به نیمه پلهها رسید، صدای جونکوک واضحتر شد.
«گفتم پیداش کنید.»
یکی از مردها گفت:
«ردش رو گم کردیم رئیس.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای محکم چیزی روی میز خورد.
آیلین از جا پرید.
جونکوک با عصبانیت گفت:
«اون نمیتونه غیب بشه.»
«شاید شهر رو ترک کرده—»
«نه.»
صدای جونکوک پایین و خطرناک شد.
«اون برمیگرده.»
آیلین ناخواسته یک قدم جلو رفت و کف پله صدا داد.
همه سرها به سمتش چرخید.
چند مرد فوراً ساکت شدند.
چشمهای جونکوک مستقیم روی او قفل شد.
«گفتم از اتاقت بیرون نیا.»
آیلین دستهایش را در هم قفل کرد.
«فقط میخواستم آب بردارم.»
جونکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
انگار میدانست دروغ میگوید.
بعد به مردها گفت:
«برید بیرون.»
آنها سریع اتاق را ترک کردند.
چند لحظه بعد فقط آیلین و جونکوک در سالن بزرگ ماندند.
آیلین پایین آمد و کنار پلهها ایستاد
«کی رو دنبال میکنید؟»
جونکوک آه کوتاهی کشید.
«کنجکاوی دوباره.»
«وقتی وسطش گیر افتادم حق دارم بدونم.»
جونکوک به آرامی به سمتش آمد.
قدمهایش آرام بود اما فضای اطرافش سنگین میشد.
وقتی مقابل آیلین ایستاد، خیلی آرام گفت:
«یه نفر از گذشتهم.»
«دشمن؟»
چشمهای جونکوک لحظهای تاریک شد.
«بدتر.»
آیلین ابرو بالا برد.
«بدتر از دشمن چی هست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونکوک خیلی کوتاه گفت:
«یه اشتباه.»
آیلین کاملاً نفهمید منظورش چیست، اما حس بدی در دلش نشست.
قبل از اینکه چیزی بپرسد، جونکوک نگاهش را از او گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.
«ناهار خوردی؟»
تغییر ناگهانی موضوع عجیب بود.
آیلین گفت:
«نه.»
جونکوک بدون نگاه کردن گفت:
«بخور.»
آیلین دست به سینه ایستاد.
«تو همیشه اینقدر دستور میدی؟»
جونکوک برگشت سمتش.
چند قدم جلو آمد تا جایی که فقط یک قدم فاصله داشتند.
«تو همیشه اینقدر لجبازی میکنی؟»
آیلین خواست جواب بدهد، اما ناگهان متوجه شد چقدر نزدیک ایستادهاند.
قلبش تندتر زد.
ادامه کامنت ...
- ۹۰۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط