part 35

part 35
و بیهوش شدم و ته همچنان داشت به کارش ادامه می‌داد تا آمبولانس اومد و منو انداختن پشت و کوک سوار شد و رفتن
.......
ته : داشتم غذا میخوردم ک هایون ا.تو صدا زد واقعا نتونستم باور کنم اون تمام‌مدت اینجا بوده چطور بوشو حس نکردم آخه دیدم داره از حال میره وقتی دیدمش سر جام وایسادم
ته : ا....این..ا...ت...منه ؟
دیگ موهای ابریسمشو نداشت و لاغر شدی بود بدجور لاغر شده بود و دستاش و پاهاش خیلی عجیب بودم دیگ گونه های نرم کیوتشو مث قبل نبودن ...باورم نمشد
دیدم داره کم میاره دویدم و لبامو گذاشتم رو لباش و تنفس میدادم لباش مث اونموقع نرم نبودن ول وقای لبامو گذاشتم یه حسی بهم دست داد و دلم واس اون حس تنگ‌شده بود ...
دلم واس بغل گرمش دستای نرمش تنگ شده بود ...
وقتی با آمبولانس بردنش رد زانو هام سقوط کردم و دستامو گذاشتم زمین و میلرزید...
..........
از خواب بیدار شدم دیدم دستم تو دست تهیونگه و یخ اشک از چشمام ریخت ‌..
ا.ت : ت...ته
ته : ا.ت بیدار شدی !
و همه اومدن بالا سرم و تهیونگ منو گرفت تو بغلش ...
ته : ا...ا.تتت کجا...بودی....چ...چرا نیومدی...پیشم...ها..( گریه )
ا.ت : گ..گریه نکن ته..حالم بد میشه
ته : چرا اینقد..لاغر شدی ...
موهات کجاس ...چرا دستات همه زخمن ...کجا بودی ا.ت با خودت چیکار کردی
ا.ت : متاسفم ته ول نمیتونستم ببینمتون ( گریه مَکِنن )
ته منو محکم تر گرف تو بغلش و با دستاش سرمو و موهامو نوازش می‌کرد
ته : مشکلی نیس ..آروم باش ..گریه نکن ...هومم ...نمیخوام اشکاتو...ببینم ..
ا.ت : هومم
جیمین : دلم برات تنگ شده بود
ا.ت : منم دلم واس همتون تنگ شده بود
یونگی : پس تو میدونستی هایون و چیزی ب ما نگفتی
هایون : خ...خو..ب چیزه
ا.ت : دزدکی اومد تو خونم‌وگرنه راش نمی‌دادم
هایون : یااااا!!
و هممون زدیم زیر خنده
دلم واس این حس تنگ شده بود
بعد ازینکه مرخص شدم ته هر روز واسم غذاهای خوشمزه می‌آورد و منم تا جایی ک میتونستم میخوردم تا منفجر شم
بعد از چند هفته همونجور گوشتی و کیوت شدم و هر روز ته رو میدیدم و بال در می‌آوردم
ته : جیجیجی جینگگگگ امروز چی داریم یعنی
ا.ت : بو دوکبوکی میاد هوووو
ایول و پریدم بغل تهیونگ
ته : پس منو بخاطر غذا میخوای ها
ا.ت : تو از همه غذا ها خوشمزه تری ته
و شروع کردم به بوسیدنش و بعد خودمو جدا کردم
ا.ت : عایشش چقد شیرینی سیر شدم
ته لبخند زد و..
ته : بریم غذا
ا.ت بریم ...
.........
( مح : دیگ داریم به آخر داستان نزدیک میشیم ولی من دوس ندارم تموم شه )
.........
سوهیوک : اون لعنتی چطور جرات کرد اینکارو کنه
...........: باید یه بلای خوشگل سر خودشو اون داداش عوضیش بیاریم
سوهیوک : یا یوری فک میکردم کوکو دوس داری
یوری : من ؟ اصلا حتی یذره
سوهیوک لعنتی چ خوب نقش بازی میکنی ...
یوری لبخند زد
..........
امشب با بچه ها بریم شهر بازی
ته : بریم
....
دیدگاه ها (۱۵)

part. 24

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط