𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 17
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوِلین
زنگ تفریح که خورد، سریع شروع کردم به جمع کردن کتابهام.
هنوز دفتر ادبیاتم رو توی کیف نذاشته بودم که صدای لئون از پشت سرم اومد:
— اوِلین؟
برگشتم.
— بله؟
— زنگ بعد ورزش داریم؟
— آره.
کیفشو برداشت و گفت:
— پس بریم سمت سالن؟
— باشه.
با هم از کلاس بیرون رفتیم.
راهرو شلوغ بود و صدای بچهها همهجا پیچیده بود.
لئون کنارم راه میرفت و درباره مدرسه قبلیش توی پاریس حرف میزد.
— اونجا کلاس ورزشمون خیلی بزرگتر بود.
— اینجا هم سالن بد نیست.
— تو ورزش، خوب هستی؟
خندیدم.
— بستگی داره چه ورزشی باشه.
— یعنی اگه فوتبال باشه؟
— افتضاح.
— بسکتبال؟
— بدتر.
خندید.
— پس چه ورزشی بلدی؟
— راه رفتن.
— اون که ورزش نیست!
— برای من هست. مخصوصاً وقتی دیرم شده باشه.
لئون خندید و منم خندیدم.
چند قدم جلوتر رفتیم که گوشیام لرزید.
گوشیمو از جیبم درآوردم.
یک پیام از استاد جئون بود.
موریس، کتاب فیزیکم رو فراموش کردم. کتابتو برام بیار. همین الان.
چند ثانیه به پیام خیره شدم.
— چی شده؟
گوشی رو پایین آوردم.
— استاد جئون کتاب فیزیکشو جا گذاشته. باید براش کتاب ببرم.
لئون گفت:
— منم میام.
شونه بالا انداختم.
— باشه.
برگشتیم سمت کلاس.
کتاب فیزیکمو از کیفم برداشتم و بعد همراه لئون راه افتادیم سمت دفتر اساتید.
وقتی وارد راهرو شدیم، چند نفر از معلمها در حال رفتوآمد بودن.
من در دفتر رو باز کردم.
— استاد جئون؟
صدای جونگکوک از داخل اومد:
— بیا.
وارد شدم.
اما همین که لئون پشت سرم وارد شد، جونگکوک نگاهش رو از روی برگهای که دستش بود برداشت.
ابروش خیلی کوتاه بالا رفت.
فقط همین.
نه اخمی، نه سؤال اضافهای.
همون چهره جدی همیشگی.
من کتاب رو جلو گذاشتم روی میزش.
— کتاب رو اوردمم.
جونگکوک کتاب رو برداشت.
— ممنون.
بعد نگاه کوتاهی به لئون انداخت.
— مورل، درسته؟
لئون مودبانه سر تکون داد.
— بله، استاد.
— روز اول مدرسه چطوره؟
— خوبه، ممنون.
جونگکوک سر تکون داد و دوباره مشغول برگههاش شد.
من فکر کردم کارمون تموم شده، اما وقتی برگشتم سمت در، جونگکوک گفت:
— موریس.
— بله؟
— بعد از ورزش مستقیم برو کلاس. امروز تمرین فیزیک داریم.
— چشم.
لئون با تعجب نگاهم کرد.
— امروز هم فیزیک داریم؟
آروم گفتم:
— متأسفانه.
جونگکوک بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
— شنیدم.
من سریع لبمو گاز گرفتم که نخندم.
لئون خندید.
جونگکوک بالاخره سرشو بلند کرد و خیلی خشک گفت:
— مشکلی هست؟
— نه استاد!
لئون خندهش رو جمع کرد.
از دفتر بیرون اومدیم.
همین که در بسته شد، لئون گفت:
— استاد جئون خیلی جدیه.
— همیشه همینطوره.
— ولی فکر کنم خوب درس میده.
— آره... خیلی خوب.
چند قدم راه رفتیم.
لئون با لبخند گفت:
— راستی، امروز توی کلاس کمکم کردی. ممنون.
— خواهش میکنم.
— پس منم توی ورزش کمکت میکنم.
— تو ورزشکاری؟
— نه.
با تعجب نگاهش کردم.
— پس چطوری میخوای کمکم کنی؟
لبخند زد.
— نمیدونم، ولی یه راهی پیدا میکنم.
خندیدم.
و برای اولین بار از وقتی به این مدرسه منتقل شده بود، حس کردم شاید داشتن یک دوست جدید آنقدرها هم بد نباشه.
اما داخل دفتر اساتید...
جونگکوک چند ثانیه به کتاب فیزیکی که روی میزش گذاشته بود نگاه کرد.
بعد خیلی عادی آن را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن.
هیچکس از چهرهاش نمیفهمید چه فکری میکند.
فقط وقتی استاد جانگ از کنار میزش رد شد، با خنده گفت:
— شاگرد جدید خیلی زود با اوِلین صمیمی شد، نه؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
— دانشآموز جدید باید با محیط مدرسه آشنا بشه. طبیعیـه.
استاد جانگ شونه بالا انداخت.
— درست میگی.
جونگکوک همانطور جدی برگهاش را برداشت.
— کلاس بعدی شما کجاست؟
بحث را کاملاً عوض کرده بود.
و هیچکس هم متوجه نشد چرا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا جونگ کوک بع اولین حس داره؟ نه🤓
دلتونو خوش نگنید حالا حالاها موندهه🤣🌚
شرطا برای پارت بعد
۵۰لایک ۳۰کامنت.
بچها لطفا درک کنید من مدرسه دارم درس دارم زود به زود نمیتونم بزارم اونم تا وقتی که شرطا نرسیده!
شرطارو برسونید هم کامنت هم لایک تا بتونم پارت بزارم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 17
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوِلین
زنگ تفریح که خورد، سریع شروع کردم به جمع کردن کتابهام.
هنوز دفتر ادبیاتم رو توی کیف نذاشته بودم که صدای لئون از پشت سرم اومد:
— اوِلین؟
برگشتم.
— بله؟
— زنگ بعد ورزش داریم؟
— آره.
کیفشو برداشت و گفت:
— پس بریم سمت سالن؟
— باشه.
با هم از کلاس بیرون رفتیم.
راهرو شلوغ بود و صدای بچهها همهجا پیچیده بود.
لئون کنارم راه میرفت و درباره مدرسه قبلیش توی پاریس حرف میزد.
— اونجا کلاس ورزشمون خیلی بزرگتر بود.
— اینجا هم سالن بد نیست.
— تو ورزش، خوب هستی؟
خندیدم.
— بستگی داره چه ورزشی باشه.
— یعنی اگه فوتبال باشه؟
— افتضاح.
— بسکتبال؟
— بدتر.
خندید.
— پس چه ورزشی بلدی؟
— راه رفتن.
— اون که ورزش نیست!
— برای من هست. مخصوصاً وقتی دیرم شده باشه.
لئون خندید و منم خندیدم.
چند قدم جلوتر رفتیم که گوشیام لرزید.
گوشیمو از جیبم درآوردم.
یک پیام از استاد جئون بود.
موریس، کتاب فیزیکم رو فراموش کردم. کتابتو برام بیار. همین الان.
چند ثانیه به پیام خیره شدم.
— چی شده؟
گوشی رو پایین آوردم.
— استاد جئون کتاب فیزیکشو جا گذاشته. باید براش کتاب ببرم.
لئون گفت:
— منم میام.
شونه بالا انداختم.
— باشه.
برگشتیم سمت کلاس.
کتاب فیزیکمو از کیفم برداشتم و بعد همراه لئون راه افتادیم سمت دفتر اساتید.
وقتی وارد راهرو شدیم، چند نفر از معلمها در حال رفتوآمد بودن.
من در دفتر رو باز کردم.
— استاد جئون؟
صدای جونگکوک از داخل اومد:
— بیا.
وارد شدم.
اما همین که لئون پشت سرم وارد شد، جونگکوک نگاهش رو از روی برگهای که دستش بود برداشت.
ابروش خیلی کوتاه بالا رفت.
فقط همین.
نه اخمی، نه سؤال اضافهای.
همون چهره جدی همیشگی.
من کتاب رو جلو گذاشتم روی میزش.
— کتاب رو اوردمم.
جونگکوک کتاب رو برداشت.
— ممنون.
بعد نگاه کوتاهی به لئون انداخت.
— مورل، درسته؟
لئون مودبانه سر تکون داد.
— بله، استاد.
— روز اول مدرسه چطوره؟
— خوبه، ممنون.
جونگکوک سر تکون داد و دوباره مشغول برگههاش شد.
من فکر کردم کارمون تموم شده، اما وقتی برگشتم سمت در، جونگکوک گفت:
— موریس.
— بله؟
— بعد از ورزش مستقیم برو کلاس. امروز تمرین فیزیک داریم.
— چشم.
لئون با تعجب نگاهم کرد.
— امروز هم فیزیک داریم؟
آروم گفتم:
— متأسفانه.
جونگکوک بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
— شنیدم.
من سریع لبمو گاز گرفتم که نخندم.
لئون خندید.
جونگکوک بالاخره سرشو بلند کرد و خیلی خشک گفت:
— مشکلی هست؟
— نه استاد!
لئون خندهش رو جمع کرد.
از دفتر بیرون اومدیم.
همین که در بسته شد، لئون گفت:
— استاد جئون خیلی جدیه.
— همیشه همینطوره.
— ولی فکر کنم خوب درس میده.
— آره... خیلی خوب.
چند قدم راه رفتیم.
لئون با لبخند گفت:
— راستی، امروز توی کلاس کمکم کردی. ممنون.
— خواهش میکنم.
— پس منم توی ورزش کمکت میکنم.
— تو ورزشکاری؟
— نه.
با تعجب نگاهش کردم.
— پس چطوری میخوای کمکم کنی؟
لبخند زد.
— نمیدونم، ولی یه راهی پیدا میکنم.
خندیدم.
و برای اولین بار از وقتی به این مدرسه منتقل شده بود، حس کردم شاید داشتن یک دوست جدید آنقدرها هم بد نباشه.
اما داخل دفتر اساتید...
جونگکوک چند ثانیه به کتاب فیزیکی که روی میزش گذاشته بود نگاه کرد.
بعد خیلی عادی آن را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن.
هیچکس از چهرهاش نمیفهمید چه فکری میکند.
فقط وقتی استاد جانگ از کنار میزش رد شد، با خنده گفت:
— شاگرد جدید خیلی زود با اوِلین صمیمی شد، نه؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
— دانشآموز جدید باید با محیط مدرسه آشنا بشه. طبیعیـه.
استاد جانگ شونه بالا انداخت.
— درست میگی.
جونگکوک همانطور جدی برگهاش را برداشت.
— کلاس بعدی شما کجاست؟
بحث را کاملاً عوض کرده بود.
و هیچکس هم متوجه نشد چرا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا جونگ کوک بع اولین حس داره؟ نه🤓
دلتونو خوش نگنید حالا حالاها موندهه🤣🌚
شرطا برای پارت بعد
۵۰لایک ۳۰کامنت.
بچها لطفا درک کنید من مدرسه دارم درس دارم زود به زود نمیتونم بزارم اونم تا وقتی که شرطا نرسیده!
شرطارو برسونید هم کامنت هم لایک تا بتونم پارت بزارم.
- ۱.۲k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط