باران را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
‌و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو،
زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و
آینه و
شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی
و من کامل شدم.

"ترجمه شعری ازشیركو بیكس شاعركورد"
دیدگاه ها (۷)

عاشقانه های شبنم

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ام: معجونِ عشق---پنج ماه پیش.بعد از مهم...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط