مثل توصیه هاش سر بالا کمر صاف دست ها کنار بدن
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
مثل توصیه هاش: سر بالا. کمر صاف. دست ها کنار بدن.
و بعد نفس عمیق.
بدون هیچ نشانه ای از ضعف.
عینک ظریفش زده بود.
موهای صاف و بلند سیاهش از پشت مثل آبشار ریخته بودن روی کمرش.
یه کت مشکلی کوتاه کاملا اتو شده.
به همراه دامن ست بلندش پوشیده بود.
و دمپایی مخملی های سیاهش.
کفش های پاشنه بلند سیاهش پایین میز کنارش بود.
برای اینکه پاهاش اذیت نشه دمپایی پوشیده بود.
برگه های زیر دستش و زیر و رو میکرد و روشون تمرکز داشت.
که یهوو گفت: چه وقت اومدن. ۱ ساعت و ۴۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه دیر کردی!
برگه بعدی و گذاشت رو میز.
گفتم: شرمنده مامان....مشغول کاری بودم، تا بهم اطلاع بدن طول کشید.
صدام محکم و شمرند بود.
درست مثل خودش.
جواب داد: که اینطور.....احتمالا میشه بدونم این کار مهم چیه که بخاطر دیر کردی؟
الان باید بهش بگم باغبونی میکردم؟
نه قطعا نه.
چون اگه اینو بگم صدرصد از اینکه دیگه پامو بزارم تو باغ منو محروم میکنه.
و دوست ندارم این اتفاق بیوفته....
گفتم: مشغول انجام یه تحقیق بودم...
جواب داد: که اینطور....خب حالا این تحقیق راجب چی بود؟
خب میدونم تلاش داره از زیر زبونم بکشه بیرون.
ولی من تسلیم بشو نیستم.
گفتم: راجب گل ها....
کمی مکث کرد و با لحنی هشدار دهنده گفت: گل ها میتونن اغواگر باشن...حواست و جمع کن.
گفتم: چشم مادر.
یه برگه از توی کشوی میزش در آورد و گذاشت روی میزش.
با چشم بهش اشاره کرد و گفت: یه فرم از یه سری اطلاعات خاصه......مدرسه ات و عوض کردیم. در واقع انتقالی گرفتی به یه مدرسه بهتر......
لحظه ای شک شدم.
مدرسه ام و عوض کرده!؟
جدی؟
تا چند وقت پیش براش مهم نبود چون میگفت مدیرش آدم مهمیه.....
بعد یهوو عوضش کرد؟
وای خدایا مرسی!
بلخره از اون مدرسه آشغال خلاص شدم
خودمو کنترل کردم.
وای اینقدر خوشحالم که میتونم جیغ بکشم.
کاغد و از روی میز برداشتم و گفتم: باشه. متوجه شدم.
توی کل مکالمه حتی یه لحظه ام نگاهم نکرد تمام توجهش روی کارش بود.
گفت: خیله خب برو مرخصی.....فردا میری مدرسه ی جدیدت.
باشه ای گفتم و از اتاق کارش خارج شدم.
اوففففففف باورم نمیشه بلخره این اتفاق افتاد.
از شدت خوشحالی میخوام گریه کنم.
بدو بدو رفتم توی اتاقم.
در پشت سرم بستم و سرم فرو بردم توی بالشت و جیغ کشیدممممم.
وای بلخره آزاد شدممممممممممممم.
بلخره میتونم نفس بکشمممممم.
بلخرهههههههههههههههههههه!
گوشیم و آوردم و از همه ی گروه و کانال های مربوط به اون مدرسه کوفتی بود لف دادم.
بعد گوشی و پرت کردم یه گوشه.
حس میکنمپرنده ای هستم که در قفس و به روش باز کردن.
در تراس و باز کردم و فریاد زدم: زندگیییییییییییییی بلخره آزاد شدمممممممم.
و بعد خودمو پرت کردم رو تخت.
آخیش.
تمام خستگی روزم رفت.
یه آه عمیق از سر رضایت کشیدم.
باورمنمیشه مامان بلخره این کارو کرد.
آخه ما رابطه ی خوبی نداشتیم.
بخاطر همون فکر کردم اصلا براش اهمیتی نداره.
ولی عوضش کرد!
مدرسه ی جدیدم توی کل سئول یکه!
میگن خیلی خوب و باحاله.
یه جور شبیه به مدارس سلطنتی.
امیدوارم آدم های آشغال مدرسه قبلیم و دیگه هرگز نبینم.
هیچ وقت.
میتونن برن به درککککککککککککک.
من الان دیگه آزادم!
توی حال و هوای خودم بودم که درب اتاق به صدا در اومد.
گفتم: بیا تووووو.
و در با شتاب باز شد.
هه جو: یا ابلفضللللللللللللللللللل!
از رو تخت پریدم.
مارک بود.
نگاهی به وضعیت آشفته ی اتاقم کرد و بعد نگاهی به من.
در نهایت و چکمه های گلی که وسط اتاق ولو بودن.
اومده منو بکشه.
مطمئنم اومده منو بکشه.
مارک: بانوی مننننننننننننننننننننننننننننننننن
با یه لحن هشداری و جدی و تقریبا فریادی گفت.
خدایا دیگه مطمئن شدم اومده منو بکشه!
نگاهی بهش کردم و گفتم: تروخدا آروم باش! میتونیم خیلی آروم صحبت کنیم!
مارک: صد باز بهتون نگفتم با این وضع نیاید تو عمارت؟ گفتم یا نگفتم بانوی جوان؟
سرم و به حالت شرمنده ای تکون دادم و گفتم: گفتی گفتی بخدا که گفتی.
مارک: خب پس میدونید رد پای گلیتون الان توی لابی و سالن اصلی راهرو و پله هاست؟
هه جو: اینم میدونم.
مارک: و میدونید خدمتکار های بیچاره دارن میسابن که بره؟
هه جو: اینم میدونم.
مارک:پس خواهشا دیگه تکرار نشههههههه دورتون بگردمممممممممممم
صورتش قرمز شده بود.
اکثرا آجوشیه آرومیه ولی امروز خیلی اعصبانیش کردم.
یه لیوان آب برداشتم دادم دستش.
هه جو: تو روخدا آروم باش بیا اینو بخور دوتا هم نفس عمیق بکش الان سکته میکنی من یتیم میمونم!
درسته هیچ کیم نیست ولی خب مثل یه پدر مهربون بوده همیشه برام.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
مثل توصیه هاش: سر بالا. کمر صاف. دست ها کنار بدن.
و بعد نفس عمیق.
بدون هیچ نشانه ای از ضعف.
عینک ظریفش زده بود.
موهای صاف و بلند سیاهش از پشت مثل آبشار ریخته بودن روی کمرش.
یه کت مشکلی کوتاه کاملا اتو شده.
به همراه دامن ست بلندش پوشیده بود.
و دمپایی مخملی های سیاهش.
کفش های پاشنه بلند سیاهش پایین میز کنارش بود.
برای اینکه پاهاش اذیت نشه دمپایی پوشیده بود.
برگه های زیر دستش و زیر و رو میکرد و روشون تمرکز داشت.
که یهوو گفت: چه وقت اومدن. ۱ ساعت و ۴۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه دیر کردی!
برگه بعدی و گذاشت رو میز.
گفتم: شرمنده مامان....مشغول کاری بودم، تا بهم اطلاع بدن طول کشید.
صدام محکم و شمرند بود.
درست مثل خودش.
جواب داد: که اینطور.....احتمالا میشه بدونم این کار مهم چیه که بخاطر دیر کردی؟
الان باید بهش بگم باغبونی میکردم؟
نه قطعا نه.
چون اگه اینو بگم صدرصد از اینکه دیگه پامو بزارم تو باغ منو محروم میکنه.
و دوست ندارم این اتفاق بیوفته....
گفتم: مشغول انجام یه تحقیق بودم...
جواب داد: که اینطور....خب حالا این تحقیق راجب چی بود؟
خب میدونم تلاش داره از زیر زبونم بکشه بیرون.
ولی من تسلیم بشو نیستم.
گفتم: راجب گل ها....
کمی مکث کرد و با لحنی هشدار دهنده گفت: گل ها میتونن اغواگر باشن...حواست و جمع کن.
گفتم: چشم مادر.
یه برگه از توی کشوی میزش در آورد و گذاشت روی میزش.
با چشم بهش اشاره کرد و گفت: یه فرم از یه سری اطلاعات خاصه......مدرسه ات و عوض کردیم. در واقع انتقالی گرفتی به یه مدرسه بهتر......
لحظه ای شک شدم.
مدرسه ام و عوض کرده!؟
جدی؟
تا چند وقت پیش براش مهم نبود چون میگفت مدیرش آدم مهمیه.....
بعد یهوو عوضش کرد؟
وای خدایا مرسی!
بلخره از اون مدرسه آشغال خلاص شدم
خودمو کنترل کردم.
وای اینقدر خوشحالم که میتونم جیغ بکشم.
کاغد و از روی میز برداشتم و گفتم: باشه. متوجه شدم.
توی کل مکالمه حتی یه لحظه ام نگاهم نکرد تمام توجهش روی کارش بود.
گفت: خیله خب برو مرخصی.....فردا میری مدرسه ی جدیدت.
باشه ای گفتم و از اتاق کارش خارج شدم.
اوففففففف باورم نمیشه بلخره این اتفاق افتاد.
از شدت خوشحالی میخوام گریه کنم.
بدو بدو رفتم توی اتاقم.
در پشت سرم بستم و سرم فرو بردم توی بالشت و جیغ کشیدممممم.
وای بلخره آزاد شدممممممممممممم.
بلخره میتونم نفس بکشمممممم.
بلخرهههههههههههههههههههه!
گوشیم و آوردم و از همه ی گروه و کانال های مربوط به اون مدرسه کوفتی بود لف دادم.
بعد گوشی و پرت کردم یه گوشه.
حس میکنمپرنده ای هستم که در قفس و به روش باز کردن.
در تراس و باز کردم و فریاد زدم: زندگیییییییییییییی بلخره آزاد شدمممممممم.
و بعد خودمو پرت کردم رو تخت.
آخیش.
تمام خستگی روزم رفت.
یه آه عمیق از سر رضایت کشیدم.
باورمنمیشه مامان بلخره این کارو کرد.
آخه ما رابطه ی خوبی نداشتیم.
بخاطر همون فکر کردم اصلا براش اهمیتی نداره.
ولی عوضش کرد!
مدرسه ی جدیدم توی کل سئول یکه!
میگن خیلی خوب و باحاله.
یه جور شبیه به مدارس سلطنتی.
امیدوارم آدم های آشغال مدرسه قبلیم و دیگه هرگز نبینم.
هیچ وقت.
میتونن برن به درککککککککککککک.
من الان دیگه آزادم!
توی حال و هوای خودم بودم که درب اتاق به صدا در اومد.
گفتم: بیا تووووو.
و در با شتاب باز شد.
هه جو: یا ابلفضللللللللللللللللللل!
از رو تخت پریدم.
مارک بود.
نگاهی به وضعیت آشفته ی اتاقم کرد و بعد نگاهی به من.
در نهایت و چکمه های گلی که وسط اتاق ولو بودن.
اومده منو بکشه.
مطمئنم اومده منو بکشه.
مارک: بانوی مننننننننننننننننننننننننننننننننن
با یه لحن هشداری و جدی و تقریبا فریادی گفت.
خدایا دیگه مطمئن شدم اومده منو بکشه!
نگاهی بهش کردم و گفتم: تروخدا آروم باش! میتونیم خیلی آروم صحبت کنیم!
مارک: صد باز بهتون نگفتم با این وضع نیاید تو عمارت؟ گفتم یا نگفتم بانوی جوان؟
سرم و به حالت شرمنده ای تکون دادم و گفتم: گفتی گفتی بخدا که گفتی.
مارک: خب پس میدونید رد پای گلیتون الان توی لابی و سالن اصلی راهرو و پله هاست؟
هه جو: اینم میدونم.
مارک: و میدونید خدمتکار های بیچاره دارن میسابن که بره؟
هه جو: اینم میدونم.
مارک:پس خواهشا دیگه تکرار نشههههههه دورتون بگردمممممممممممم
صورتش قرمز شده بود.
اکثرا آجوشیه آرومیه ولی امروز خیلی اعصبانیش کردم.
یه لیوان آب برداشتم دادم دستش.
هه جو: تو روخدا آروم باش بیا اینو بخور دوتا هم نفس عمیق بکش الان سکته میکنی من یتیم میمونم!
درسته هیچ کیم نیست ولی خب مثل یه پدر مهربون بوده همیشه برام.
- ۱۳۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط