تا سحر با غصّه ها بیدار ، حسّ گریه نیست

تا سحر با غصّه ها بیدار ، حسّ گریه نیست
من پر از دردم ولی انگار ، حسّ گریه نیست

خوب یادم مانده هر باری که غمگین می شدم
گریه می کردم ولی این بار ، حسّ گریه نیست

کاش می شد مثل مجنون در بیابان گریه کرد
در میان این همه دیوار ، حسّ گریه نیست

عشق دارد هی بلا هر روز می ریزد سرم
زنده ام اما در این آوار ، حسّ گریه نیست

آه ای ابر سیاه مانده در زیر گلو!
دست از آزار من بردار، حسّ گریه نیست

باز هم یک روز دیگر با غمی آغاز شد
خسته ام از این همه تکرار ، حسّ گریه نیست

با تبسّم می رسم ، هم با تبسّم می روم
با تبسّم از سر اجبار ، حسّ گریه نیست

گفته بودی در نگاهت بغض می ترکد ولی
گاه حتّی لحظه ی دیدار ، حسّ گریه نیست
دیدگاه ها (۲)

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

لطفا برگرد عزیزم بدون تو اینجا هیچ معنایی ندارد.برگرد... نه ...

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

رفتی و کوهی از غم بر روی شانه‌های ما گذاشتی ❤️‍🩹🖤.چهل روز اس...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

dark life = 20

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش اول_ حضورش برایم هیچ اهمیت...

سوئد و سوئیس و فنلاند نیست بازی های تنیس تهران است جمهوری اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط