پارت 49
پارت 49
صدای پدرام اومد:_من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم...و چند قدم به سمت اتاق برداشت...وای خدایا چیکار کنم اگه
بیاد و منو اینجا ببینه...خدایا خودت بهم رحم کن...از حرص اینور و اونور رفتم تا یه فکری به ذهنم برسه...همینجور
قدمهای پدرام به اتاق نزدیک تر میشد و من از فکر داشتم دیوونه میشدم...در اتاق باز شد و پدرام توی چارچوب در ظاهر
شد با دیدن من اول تعجب کرد و بعد نگاهش به برگه های توی دستم خورد و باحالت عصبی گفت:_این برگه ها دست
تو چیکار میکنه...از ترس زبونم بند اومده بود هیچ بهونه ای به ذهنم نمیرسید بعد از اینکه سکوتمو دید یه قدم جلو اومد و
دستامو تو دستاش گرفت و فشار کمی بهش وارد کرد:_هوی مگه با تو نیستم جوابمو بده.باید جوابشو میدادم تا از
اینی که هس عصبانی ترنشده با لکنت جوابشو دادم:_راستش من تو خونه حوصلم سررفته بود اومدم از اینجا رد
شم که چشمم به اتاقت خورد اتاقی که در نداشت توجهمو جلب کرد و بعد...با دادی که زد حرف تو دهنم ماسید:_بعد با
اجازه کی اومدی تو اتاقم هان اولین بار بود که عصبانیت پدرامو میدیدم این که تو دوبرخورد اولمون مهربون بود حالا
چرا انقدر عصبانیه...با فشار دستم اه از نهادم بلند شد یاد وقتایی افتادم که مهرداد اذیتم میکرد و دستمو محکم
میگرفت و ولم نمیکرد اروم لب زدم:_پدرام خواهش میکنم دستمو ول کن دردم گرفت...با شنیدن این حرفم
انگار متوجه فشاری که به دستم وارد کرده بود شد و با گفتن یه ببخشید دستمو رها کرد...بعد از اون صدای پری
اومد:_عه داداش چیکار داری دوستمو...خوب حالا یه اشتباهی کرده اومده تو اتاقت نمیدونسته که تو رو
اتاقت حساسی...پدرام روبه پری گفت:_ایندفعه میبخشمش اما دفعه دیگه پای توعه پری.و بلافاصله بعد از گفتن
این حرف از اتاقش خارج شد...پری نگران به سمتم اومد:_سعیده خوبی عزیزم...با من من
صدای پدرام اومد:_من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم...و چند قدم به سمت اتاق برداشت...وای خدایا چیکار کنم اگه
بیاد و منو اینجا ببینه...خدایا خودت بهم رحم کن...از حرص اینور و اونور رفتم تا یه فکری به ذهنم برسه...همینجور
قدمهای پدرام به اتاق نزدیک تر میشد و من از فکر داشتم دیوونه میشدم...در اتاق باز شد و پدرام توی چارچوب در ظاهر
شد با دیدن من اول تعجب کرد و بعد نگاهش به برگه های توی دستم خورد و باحالت عصبی گفت:_این برگه ها دست
تو چیکار میکنه...از ترس زبونم بند اومده بود هیچ بهونه ای به ذهنم نمیرسید بعد از اینکه سکوتمو دید یه قدم جلو اومد و
دستامو تو دستاش گرفت و فشار کمی بهش وارد کرد:_هوی مگه با تو نیستم جوابمو بده.باید جوابشو میدادم تا از
اینی که هس عصبانی ترنشده با لکنت جوابشو دادم:_راستش من تو خونه حوصلم سررفته بود اومدم از اینجا رد
شم که چشمم به اتاقت خورد اتاقی که در نداشت توجهمو جلب کرد و بعد...با دادی که زد حرف تو دهنم ماسید:_بعد با
اجازه کی اومدی تو اتاقم هان اولین بار بود که عصبانیت پدرامو میدیدم این که تو دوبرخورد اولمون مهربون بود حالا
چرا انقدر عصبانیه...با فشار دستم اه از نهادم بلند شد یاد وقتایی افتادم که مهرداد اذیتم میکرد و دستمو محکم
میگرفت و ولم نمیکرد اروم لب زدم:_پدرام خواهش میکنم دستمو ول کن دردم گرفت...با شنیدن این حرفم
انگار متوجه فشاری که به دستم وارد کرده بود شد و با گفتن یه ببخشید دستمو رها کرد...بعد از اون صدای پری
اومد:_عه داداش چیکار داری دوستمو...خوب حالا یه اشتباهی کرده اومده تو اتاقت نمیدونسته که تو رو
اتاقت حساسی...پدرام روبه پری گفت:_ایندفعه میبخشمش اما دفعه دیگه پای توعه پری.و بلافاصله بعد از گفتن
این حرف از اتاقش خارج شد...پری نگران به سمتم اومد:_سعیده خوبی عزیزم...با من من
- ۲.۶k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط