Death and Balm:۳

Death and Balm:۳
مرگ و مرهم
من؟ من ابلیسم… همان لوسیفرِ
مغضوب.»
لورن بی‌اختیار خندید؛ خنده‌ای زلال که بر لبانش شکفت و دست‌هایش را بر دهان نهاد تا صدایش فرو نخندد.
«آه، چه ادبی سخن می‌گویید!»
پسرک در حالی که گوشه چشمی به او داشت، با نرمی ادامه داد:
«نام من کیم تهیونگ است، فرشته. آیا می‌توانم سرافراز شوم اگر نام تو را نیز بدانم؟»
«من لورنم… لورن کالینز.»تهیونگ اندکی به پشت تکیه داد، نگاهش را بر برگ‌های سپید در دست دوخت. نسیمی آرام، تار مویی از پیشانی‌اش کنار زد.
لورن—که هرگز چنین کنجکاوی در دلش جوانه نزده بود—موهای قهوه‌ای خود را پشت گوش برد و آهسته گفت:
«شما چرا اینجا هستید؟»پسر با نگاهی خورشیدی و چشمانی که روشنیِ غم را در خود داشت به او نگریست: «به تنهایی خو کرده‌ام. گاه به اینجا می‌آیم تا با طبیعت نفس درآمیزم و کمی دنیا دور شوم.»
لبخندی آرام بر لبان لورن نشست؛ پسر نیز خنده‌ای نرم زد و افزود: «شاعرانه می‌پنداری، نه؟ چندین سال است که می‌نویسم… واژه‌ها برایم پناه‌اند، همان‌گونه که این دشت برای پرنده.»

لورن با چشمانی درخشان و لبخندی آمیخته به شگفتی گفت:
«شما… بسیار جالب هستید. انگار از دلِ کتابی بیرون آمده‌اید؛ از قصه‌ای که هنوز پایانش نوشته نشده.»

پسر لبخندی ژرف‌تر بر لب نشاند، نگاهی کوتاه به چهره‌ی او انداخت و پاسخ داد:
«نظر لطف شماست، فرشته. اگر شعرهایم نَفَسی دارند، از حضور کسانی چون توست.»

در دل لورن ریشه‌ای جادویی جوانه زد؛ گویی همان نخِ پررنگِ گمشده را یافته باشد. همین کشفِ ناگهانی او را در شگفتی فرو می‌برد. پسر چهره‌ای ظریف اما مردانه داشت و خالی زیر چشمش که انگار خورشید در آن طلوع و غروب می‌کرد.

لورن و پسرک از هر دری سخن گفتند؛ از کوچک و بزرگ. لورن که می‌خواست فضا را دوستانه‌تر کند، با لبخندی آرام گفت:
«من تو فصلی به دنیا اومدم که جهان زنده می‌شه و شکوفه‌ها همه‌جا رو می‌پوشونن.»

پسرک چشم‌های خمارش را به او دوخت و با نرمی گفت:
«منم تو ماهی به دنیا اومدم که گرما تو دلِ آدم‌ها می‌ریزه و جهان تو آغوش خورشید فرو می‌ره.»

لورن نگاهی به افق انداخت؛ خورشید حالا بالا آمده بود. این ساعت‌ها معمولاً زمان بازگشت او به خانه بود. از جا برخاست، موهای قهوه‌ای‌اش را پشت گوش انداخت و ابروهای چموشش از تعجب بالا رفت.
«فکر می‌کنم دیگه باید برم. از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم.»

پسر نیز به احترامش برخاست و گفت:
«منم همین‌طور.»
دیدگاه ها (۷)

ᴘᴀʀᴛ44۱۵ سال دروغتالار در سکوتی مرگبار فرو می‌رود و من بوی م...

Whispering of death:0«نجوای مرگ» روایت ذهن آشفته‌ی کیم تهیون...

#درخواستی درد، همچون خاری در گلویش چنگ انداخته بود و تمام وج...

Death and Balm:2 مرگ و مرهم لورن با کنجکاوی از جا برخاست و ب...

[قهرمان من]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط