پارت۶
ویو تهیونگ
از دفتر زدم بیرون دختره ام دنبالم راه افتاد تا به در ورودی رسیدیم یکی از نگهبان ها ماشین رو آورده بود جلو در بهش اشاره کردم
-میخوای همینجوری وایستی اونجا بیا سوار شو دیگه
رفتم نشستم پشت فرمون که دیدم داره در عقب رو باز میکنه
-یاااا. مگه من راننده شخصیتم!
سرش رو به اینطرف و آنطرف تکون داد شبیه بچه ها شده بود بعد سریع اومد نشست جلو
صدای زمزمه زیرلبی شو شنیدم
-خانم معاون چیزی گفتی نشنیدم(با تعنه)
دوباره عین بچه ها سرتکون داد
-میخوای این عادتت رو ترک کنی ببینم اصلا زبون داری؟
ویو ا.ت
دوباره داشتم از دستش جوش می آوردم هی به من گیر میداد!
پسره ی ..
الان نشسته بودم جلو میگفت چرا عقب نمیشینی
تهیونگ : گفتم درست حرف بزن نه اینکه زیرلبی غر غر کنی
پوف صداداری کشیدم و بهش چشم غره رفتم
تهیونگ: ببینم بجای تشکرته که دارم میرسونمت
گفتم : وای !جناب رئیس خیلی لطف کردین ببخشید فراموش کردم ازتون تشکر کنم ( همه حرفاش با نیش و کنایست🤣)
نگاهش رو برگر دوند و راه افتاد
بعد از چند مین سکوت ..
تهیونگ: فکر میکردم بعد از حرف هام سریع استعفا بدی
ببینم نترسیدی که یه باند مافیا ممکنه دنبالت باشه؟
خودم هم نمیدونستم چرا .
گفتم:
من اگه از اینجا برم فکر نمیکنم جای دیگه ای منو استخدام کنه بعدشم مامان بزرگم فوت کرده و خونش رو قبل از فوتش فروخت من جایی رو ندارم برم
نگاهی بهم انداخت و دیگه حرفی نزد راستش از این سکوت لذت میبردم
ویو تهیونگ :
تو راه به حرف هایش فکر کردم آدمی نبودم که برای دیگران دلسوزی کنم
ولی نمیدونم چرا براش ناراحت شدم
یه جورایی با حرفاش یاد خودم افتادم شاید زندگیامون زمین تا آسمون باهم فرق داشت ولی وجه اشتراکش این بود که هردومون هیچکس رو نداشتیم
بعد از مرگ مامانم منو جی اون خیلی تنها شدیم از اونجایی که بابام خیلی کار. داشت هیچوقت خونه نبود جی اون فقط منو داشت که مراقبش باشم منم هیچکس رو
از فکر اومدم بیرون و ماشین رو جلوی در خونه نگه داشتم
پیاده شدم به دختره ام اشاره کردم پیاده شه ماتش برده بود خب شاید خونمون از خونه یکم زیادی بزرگتر بود ولی اینهمه تعجب نداشت
ویو آ.ت
باورم نمیشد واقعا به این میگفتن خونه این جا شبیه قصری چیزی بود
همینطور که نگاه میکردم و از تعجب دهنم باز مونده بود پام به چیزی سنگی گیر کرد و داشتم باسر رو پله ها فرود می اومدم که دوتا دست منو از پشت گرفتن
تهیونگ : هی! بهتره حواست رو بیشتر جمع کنی از فردا هم دیگه این کفش ها رو نپوش نمیخوام معاون روز اول دست و پاش بشکنه
(خب لایکا و کامنتارو زیاد کنید تا پارت بعد رو بزارم حداقل ۱۵ تا لایک )
از دفتر زدم بیرون دختره ام دنبالم راه افتاد تا به در ورودی رسیدیم یکی از نگهبان ها ماشین رو آورده بود جلو در بهش اشاره کردم
-میخوای همینجوری وایستی اونجا بیا سوار شو دیگه
رفتم نشستم پشت فرمون که دیدم داره در عقب رو باز میکنه
-یاااا. مگه من راننده شخصیتم!
سرش رو به اینطرف و آنطرف تکون داد شبیه بچه ها شده بود بعد سریع اومد نشست جلو
صدای زمزمه زیرلبی شو شنیدم
-خانم معاون چیزی گفتی نشنیدم(با تعنه)
دوباره عین بچه ها سرتکون داد
-میخوای این عادتت رو ترک کنی ببینم اصلا زبون داری؟
ویو ا.ت
دوباره داشتم از دستش جوش می آوردم هی به من گیر میداد!
پسره ی ..
الان نشسته بودم جلو میگفت چرا عقب نمیشینی
تهیونگ : گفتم درست حرف بزن نه اینکه زیرلبی غر غر کنی
پوف صداداری کشیدم و بهش چشم غره رفتم
تهیونگ: ببینم بجای تشکرته که دارم میرسونمت
گفتم : وای !جناب رئیس خیلی لطف کردین ببخشید فراموش کردم ازتون تشکر کنم ( همه حرفاش با نیش و کنایست🤣)
نگاهش رو برگر دوند و راه افتاد
بعد از چند مین سکوت ..
تهیونگ: فکر میکردم بعد از حرف هام سریع استعفا بدی
ببینم نترسیدی که یه باند مافیا ممکنه دنبالت باشه؟
خودم هم نمیدونستم چرا .
گفتم:
من اگه از اینجا برم فکر نمیکنم جای دیگه ای منو استخدام کنه بعدشم مامان بزرگم فوت کرده و خونش رو قبل از فوتش فروخت من جایی رو ندارم برم
نگاهی بهم انداخت و دیگه حرفی نزد راستش از این سکوت لذت میبردم
ویو تهیونگ :
تو راه به حرف هایش فکر کردم آدمی نبودم که برای دیگران دلسوزی کنم
ولی نمیدونم چرا براش ناراحت شدم
یه جورایی با حرفاش یاد خودم افتادم شاید زندگیامون زمین تا آسمون باهم فرق داشت ولی وجه اشتراکش این بود که هردومون هیچکس رو نداشتیم
بعد از مرگ مامانم منو جی اون خیلی تنها شدیم از اونجایی که بابام خیلی کار. داشت هیچوقت خونه نبود جی اون فقط منو داشت که مراقبش باشم منم هیچکس رو
از فکر اومدم بیرون و ماشین رو جلوی در خونه نگه داشتم
پیاده شدم به دختره ام اشاره کردم پیاده شه ماتش برده بود خب شاید خونمون از خونه یکم زیادی بزرگتر بود ولی اینهمه تعجب نداشت
ویو آ.ت
باورم نمیشد واقعا به این میگفتن خونه این جا شبیه قصری چیزی بود
همینطور که نگاه میکردم و از تعجب دهنم باز مونده بود پام به چیزی سنگی گیر کرد و داشتم باسر رو پله ها فرود می اومدم که دوتا دست منو از پشت گرفتن
تهیونگ : هی! بهتره حواست رو بیشتر جمع کنی از فردا هم دیگه این کفش ها رو نپوش نمیخوام معاون روز اول دست و پاش بشکنه
(خب لایکا و کامنتارو زیاد کنید تا پارت بعد رو بزارم حداقل ۱۵ تا لایک )
- ۳.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط