باور کن اگر تراس و پنجره خانه هایمان به حرف می آمد چه ناس

باور کن اگر تراس و پنجره خانه هایمان به حرف می آمد چه ناسزاهایی که به من و تو نمیگفت,از بس که امروز تحمل کردند بی تابی ها و بی قراری های من و تو را...
فدای دل بیقرارت.
دیدگاه ها (۳)

از پشت قاب پنجره ات هم که میبینمت کف دستهایم مثل خودت عرق می...

دیدمت..دیدنت مثل آب روی آتش است,,,اما !!!!خدایا تو بگو با آت...

دلم برای چشمانت,,صورت ماهت, سرانگشتانت تنگ شده است...8:30 وی...

هدف هرچه با ارزش تر باشد.. دشواری مسیر راه را باید به جان خر...

دوست دارم تا خودم را با تو نقاشی کنمحوض چشمان تو را هم آئینه...

#دوستت_دارم پریشان، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم، د...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط