من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد
گو بدانید که من با غم رویش جفتم

رنگ رویم غم دل پیش کسان می‌گوید
فاش کرد آن که ز بیگانه همی‌بنهفتم

پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار
معرفت پند همی‌داد و نمی‌پذرفتم

هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم

آتشی بر سرم از داغ جدایی می‌رفت
و آبی از دیده همی‌شد که زمین می‌سفتم

عجب آنست که با زحمت چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم

پیش از این خاطر من خانه پرمشغله بود
با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم

سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی
آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
دیدگاه ها (۱)

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ م...

من همان روز که آن خال بدیدم گفتمبیم آن است بدین دانه که در د...

بیا که در غم عشقتمشوشم بی‌توبیا ببین که در این غمچه ناخوشم ب...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم...

بیاکه در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم ...

بیا که در غم عشقت مشوّشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط