فرزند تاج و تختپارت

فرزند تاج و تخت-پارت-۱-
نکته: «خواندن این رمان بدون لایک و کامنت حرام است🚫❌»

**[روایت از راوی]**

بر فراز شهر کرونوس، جایی که سنگ‌های مرمرین کاخ سلطنتی در تضاد سرد با آسمان سپیده‌دم قرار داشتند، زمزمه‌های سیاسی همچون نسیمی سرد می‌وزیدند . مایلو، پسر ارشد دوک آستر، در حیاط آموزش‌های نظامی ایستاده بود. قامتش، هرچند هنوز در معرض سختی‌های بلوغ بود، اما استواری یک ستون قدیمی را داشت. او در میان همسالانی بود که آینده‌شان با تکیه بر خون و القاب گذشته رقم می‌خورد، اما مایلو خود را با زرهی از تعهد و شمشیری تیزتر از انتظارات پدرش آماده می‌ساخت .
امروز، میدان تمرین رنگ دیگری داشت. نه به خاطر بارش سبک باران بهاری، بلکه به دلیل حضور سنگین‌تر و ملموس‌تر از همیشه، ولیعهد .

**[ذهن مایلو ]**

*«لعنتی، باز هم اینجاست . چرا باید انقدر زود بیاد سر تمرین؟ انگار یه چشم نامرئی داره همه‌جا رو می‌پاد. خدایا، کاش یه کم دیرتر می‌رسید تا می‌تونستم چند تا حرکت اضافی بزنم . این استانداردهای لعنتی ولیعهد، آدمو از نفس میندازه . نه اینکه ازش بترسم، فقط... تمرکزم به‌هم می‌ریزه وقتی اون اینجاست . حس می‌کنم هر اشتباهی که بکنم، پرونده‌ش مستقیم می‌ره روی میز پدرم»
الگار، ولیعهدِ تاج و تخت، از سکوی مشرف بر میدان نظاره می‌کرد. زره‌ی تیره و براق او، نور ضعیف خورشید را می‌بلعید . در ظاهر، او تجسمِ اقتدار و کمال یک وارث بود؛ اما در چشمان ابی اش، نوعی بی‌تابی پنهان بود که تنها مایلو می‌توانست آن را، هرچند مبهم، درک کند . این درک مشترک، یک پیوند عجیب میان دو نفر ایجاد کرده بود که طبق سلسله مراتب، باید فقط در فاصله‌ای رسمی از هم قرار می‌گرفتند .
الگار با حرکتی آرام، که در عین حال پیام‌آور دستور بود، دستش را بالا برد . تمرین فوراً متوقف شد .
الگار با صدایی که به طرز غریبی نرم بود اما در عین حال نافذ ، فریاد زد: «دوک زاده آستر! یکم بیا نزدیک‌تر . »
مایلو با قدم‌هایی منظم اما ضربان قلبی شتابان، جلو رفت و در مقابل سکو ایستاد .
مایلو با لحنی رسمی اما با زیرصدایی از جدیت پاسخ داد: «بله، عالیجناب؟»

**[راوی]**

الگار لبخندی زد؛ لبخندی که هیچ گرمایی در آن نبود . «گزارشی که از تمرینات امروز به دستم رسیده، نشون می‌دهد مهارتت در دفاع با شمشیر، تحت فشاره ، اصلا تمرین میکنی؟ . یا فقط میایی اینجا برا وقت گذرونی»

**[ ذهن‌مایلو ]**
*« می‌بینی؟ دقیقا همون چیزیه که می‌خواستم ازش فرار کنم . اون هر چیزی رو که می‌بینه، یه جور ازش ایراد میگیره . تمرین؟ من حتی بیشتر از خودش تمرین میکنم . بعدم من داشتم تعادلم رو با وزنهٔ اضافی تنظیم می‌کردم . اما نمی‌تونم بگم. باید بگم «'بله، ولی پیشرفت میکنم .&#x27
مایلو سرش را کمی خم کرد: «بله، عالیجناب. به زودی اصلاحش میکنم . شاید بهتر باشد فردا عصر، بعد از پایان وظایف اصلی، یک بار دیگه تمرین کنیم تا از نظر من مطمئن شید؟»

سکوت سنگینی بر میدان حکمفرما شد . پیشنهاد مایلو، هرچند با نیت اثبات توانایی‌هایش بود، اما قدمی فراتر از عرف فاصلهٔ میان وزیر آینده و ولیعهد فعلی بود . الگار برای لحظه‌ای طولانی به او خیره شد، گویی در حال سنجش میزان جسارت او بود .

امروز فعالیت کردم .حمایت کنید .بوس بهتون❤️✨
دیدگاه ها (۰)

رنگ آبی روشن نشانه🩵 :سلامتی، شفا، آرامش، درک و نرمی و ملایمت...

بازم مطلب از ابی🩵💙✨منبع:@hastibarmak13

هم اتاقی قدیمی -پارت-۵-چطور گذشت؟+چی؟-موقعی که رفتی…چطور گذش...

۲۲ بهمن برای همتون مبارک باشه💚🤍❤️✨بیست و دوعه بهمنه و بیست و...

7:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویلفردای آن روز جون...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁸"دور تا دورش مه بود..جوری که نمیدونست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط